پناه...

روزهایم مرا به عادت انگاشته اند....

گریزگاهی جزباورندارم....

آرزوهایم را تهی یافته ام از باورزمانه....حال گله ازدردهای نوشته ام میکنی؟؟؟

چرا کسی مرا رهنمون نشد....هرچه گشودم ....بر تنهایی ام افزود...خدایا مرا پناهی هست؟؟؟؟ 

/ 45 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حس_______تنهایی

من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد !!!

شیدا(عشق را باید سرود)

امشب بر صفحه دلم خیال میکشم بارنگ نقشهای بی مثال میکشم امشب کنار لحظه های نبود تو پررنگ ترعلامت سوال میکشم[گل]

صدرا

سلام بله خدایی هست که پناهگاه ماست هر چند همیشه امدادهایش ظاهری نیست و گاهی باطنی است و ما متوجه نمی شویم.

حسین

سلام مهدخت جون یلدات مبارک راستی من اپم

آسمان من

مارایک دل ازخوبان جدانیست ولی صدحیف خوبان را وفانیست به دوستان دل سپردن کارسهل است زدوستان دل بریدن کار مانیست

کوروش

لامپ اتاقم امشب برای چند ثانیه بیش از هر زمان دیگری نورافشانی کرد سپس به سرفه افتاد پت پتی کرد و برای همیشه خاموش به بهشت نمی روم اگر مادرم نباشد ماییلم لینکم کنی / شما چی؟

متین

خواهش میکنم عزیزم .بازم بیا پیشم

یامور

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

آسمان من

برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست، جز نفهمیدن[افسوس]

دوست

سخن گفتن با خداوند مانند صحبت کردن با یک دوست پشت تلفن است؛ ممکن است او را در طرف دیگر نبینیم، اما می دانیم که دارد گوش می دهد .[گل]