نام تو...

حروف روی کاغذ می رقصند ومن هنوز بر باور اینکه واژه ای در خور نام تو بیابم

هنوز دلم تنگ است...هنوز!

حتی وقتی تو تمام اندیشه ام را پرکرده ای!!!

صدای سر خوردن قلمم مرا به خود می آورد....

تمام ورق هایم خط خطی ست...

از نام تو!! 

تقدیم به دوستی از جنس بلور... 

 

 

/ 79 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بني

خطا از من است ، می دانم … از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نعبد “ اما به دیگران هم دلسپرده ام از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین “ اما به دیگران هم تکیه کرده ام اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

بني

ما را می‌گردند می‌گویند همراه خود چه دارید؟ ما فقط رویاهایمان را با خود آورده‌ایم پنهان نمی‌كنیم چمدان‌های ما سنگین است اما فقط رویاهایمان را با خود آورده‌ایم ...

بني

در راسته ی عطر فروشان ، امشب در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب می پرسم دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟

ابراهیم فتحی

خوش به حال قلم وقتی بدست می گیری و نام مرا می نویسی ____________ مهدخت جان روان و زیبا و نقض می نویسی...

بــــهــــراد...@

کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق، حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش میشد راهه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

بــــهــــراد...@

می خواهی بدانی بعد از تو برای من چه مانده؟ سوت قطار...... سوت قطار..... انتظار وانتظار وانتظار!

بــــهــــراد...@

او پــای‏ــــــیـز را بـــر مـوهــــــــای مــن جـــــــاگـذاشــــــــت‏‏ و مـــن بـــــــــهـار را بــر لـــــــــبـهــــای او‏ ‏‏ *خدایا مرا هزار امید است و هر هزار تویی*

یامور

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

سپید

سیاه کردن کاغذ بهترین و بدترین عادتیه که منم بهش مبتلام شروع نباید بشه وگرنه پایان نداره...