پرواز

یه وقتایی دلم میخواد خدا از آسمون بیاد وبگه آدمااینجااذیتت میکنند بیا بریم....همین!

مامان400روز شد میبینی؟من خواستم زندگی کنم اما...... 

/ 64 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نداا

نسیم، دانه از دوش مورچه انداخت؛ مورچه، دانه را دوباره بر دوشش گرفت و رو به خدا گفت : گاهی یادم می رود که، هستی؛ کاش بیشتر نسیم بوزد …

نداا

مهدخت عزیزم...نوشته هات داغونم میکنه....اشکمو درمیاره.... یکم به فکر خودت باش دختر

پسر آدم

اگر اين اتفاق افتاد ازش بپرس مي شه با يه دعوت نامه دو نفر بيان؟

داش دیوونه

خدایا یه سری هم به من بزن . کلبه ام رونق نداره ، صفا هم نداره تو بیا تا شاید نور خدا رو حد اقل داشته باشه [لبخند][گل]

سحر

تو گفتی که رهایم نمی کنی...دست هایت چه زود خسته شدند...

آسمان من

غروب غمهایت راخریدارم چون طلوع شادیهایت را آرزومندم[ماچ]

لی لا

اما... اما خدا میدونه که چقدر سخته... خدایا صبری عطا فرما

شفیق

چقدر سخته گل آرزوهایت را در باغ دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی ، و اون وقت آرام زیر لب بگی ، گل من باغچه نو مبارک

آقای میم

خدا مدتهاست آمده پایین اما اشتباهی از مادرم خوشش امد و او را با خودش برد و من غریب تر شدم و تنها تر و افسرده تر

بهار

سلام خانمي من با هواي اين حوالي دلخوشم [قلب]