باران.........!

این روزها حال کودکی را دارم که بالن آرزوهایش را باد برده...

دلداریش میدهند ....اما کسی به وسعت دل غمگینش پی نمیبرند!!!

درد ها راگاه نمیتوان بیان کرد فقط میتوان بارید...... !!

کاش ..!مرا مجالی برای گریز از این همه باران بود...                    

 

 

 

/ 56 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماشا

وِهْ ئَرْ مِنِ خلْ و چلْ دوئا سَرِمْ گم بی ئَه بی ئَه نومْجا سی چِلَ قَوَه وَرِمْ گم بی ئَه سلام گرامی دوست مهربان وبلاگ واتوره با ((چرچی چاره ستی)) به روز است و چشم به نگاه و نظر شما دارد.نقد دوستانه و نظر عالمانه چون توئی مرا چراغ راه و عصای دست خواهد بود. تو را من چشم در راهم.

دختر تنها

نشستم . . . . خسته شدم . . . . دیگر قایق نمیسازم . . . . پشت دریا ها هر خبری که میخواهد باشد باشد . . . . وقتی از تو خبری نیست . . . . قایق میخواهم چه کار . . . . مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است . . . . !

دختر تنها

تـمــامِ مــن پــای حـضـــور ِ ســـرد ِ کـسـی سـوخـتــه سـت کــه بـــود و هـیـچ وقـت نـبـــود ... کــه رفـت و هـمـیـشـــه هـسـت !!

همدم لحظه ها

خدایا من گم شده این شدنها و نشدنهایم اما....یقین دارم دستی مهربان درحال نوشتن داستان کوتاه زندگی من است. [گل]

kazhal

من با تو زیر باران نرفته ام اما باران که میبارد دلم برایت تنگ میشود … - - - کژال

پاییزفصل زیبا

با من از روايت گريه‌ها سخن مگوی. صبح‌های مرمرين در پی است، سواران ستاره‌پوش در پی است. گُل‌گُل شبنم و لغزش لاله در نسيمه‌های نور. ديگر نه نامی از دريا، نه نقشی که در چشم آدمی. من راز‌جویِ آن روايتم که هنوزش کسی بازنسروده است. با من از روايت رازها سخن بگوی!...سیدعلی صالحی

سمـــــــن

حضور خدا در قلب ها مثل نفس کشیدن است.. آرام،.. بی صدا،.. اما همیشگی.. حتی وقتی قلبت دیگر نمی تپد..

مهدی

این اشــک های روی گونــه دلگیـر پنجره تصمیـم آخری است، که باران گرفتــه بود ... این همه باران این همه باریدن؟ طاقتی برایم نمانده... باران برای روزهای تنهایی نیست!