.......

ازتنهایی به مردم پناه بردم وازمردم به تنهایی........

راست میگفت غریبه:به کجای این شب تیره آویز کنم قبای ژنده ی خود را....

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

عجب سخن نغزی[گل]

نیلوفر

سلام... وبت قشنگه.. ب منم سر بزن[ماچ]

انوشک

این روزها می گذرند، ولی من از این روزها نمی گذرم . . . [لبخند]

همدم لحظه ها

این روزها همگی مردم مرده اند زیرا کسی را نمی یابند که دوستش بدارند [گل][گل]

maryam

وقتی خزان قد می کشد درون پنجره ی تنهایی ام خاموش می نشینم بی هیچ سرور و ترانه یی از پشت بیدستان خاکستر قلم می زنم با لهجه ِ سیاه قلم آی .... رفته از یاد ِ زمان صدای خش خش احساسم در کنار رقص نیلوفر و مرداب دل شکسته ام در حریم خدا ، خانه ِ دل با رنجی همیشگی و پیراهنی خیس ایستاده ام ، ناباورانه از پشت حصارهای شیشه ای به نظاره مرگ خاموش خود وقتی خزان قد می کشد

ثنا

آرامشی که امروز دارم مدیون انتظاریست که از کسی ندارم.

حامی

سر زدن به شما باعث افتخاره. راستی... اون جمله رو سهراب نگفت، نیما گفت(اگه اشتباه نکنم)