تولدزندگی

تولد زندگی امروز10تیرهزارو سیصد ونودو شش خورشیدیست.زمان ساکن زندگی مثل یک فیلم صامت سیاه وسفید .گرمای بیوقفه تابستان خشک تهران که درست دست میگذارد روی گلویم .ومن که گهگاهی عبور میکنم وگم میشوم در بازی رنگها میخندم ومیچرخم ولبخند را نقاشی میکنم روی لبهای ماسیده قرمزم اما واقعیت چیز دیگریست چیزی در من فرو ریخته وبرای بازسازی به زمان طولانی نیاز دارم .فکر ها در سرم میپیچد درست مثل خیایان های پر پیچ وخم که آخر به یک دوراهی تنگ میرسند.باید عبور کنم وبشکنم این پیچ پیچ های سر در گم را.اینروزها تنها راه رهایی سرگرم شدنم با گلدانهاییست کهه که پرکرده اند خلوت ام را گلدانها را رنگ به رنگ انتخاب میکنم برای رهایی از این رنگ های سیاه وسپید.گلدان هارا قلمه میزنم برگها را هرس میکنم ولبخند میزنم با هر برگ تازه ذوق میکنم وبه هوا میپرم وسرشار از شادمانی برای پرورش یک یک موجود زنده چیزی که من هرگز قادر به انجامش نبودم تمام خوشبختی من این ها هستند اینها وچیزی که در وجودم میجوشد چیزی که تیر خلاص من است اینروزا پ.ن. من خوشبختم چون خدا هست پ.ن.درخت خشک تن من دوباره سبز میشود هرچه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد

/ 0 نظر / 58 بازدید