خاطرات...

ای معشوق ای لعنتی ...حالاسالهای سال از مردن آن عشق گذشته وهیچ کدام از ما مدتهاست سراغی از قبر این جوان ناکام نگرفته ایم....اما انگار فراموش کرده ای که این مرده خاطراتی درد مثل تمام مرده های دنیا....درست مثل یک آدم معمولی...

میدانی حالا که باخودم فکر میکنم دلم برای همه آن لحظاتی که درکوچه پس کوچه های این شهر باتو گذراندم میسوزد تلفن های گاه بیگاه خنده های از ته دل حتی!!!برای همه وهمه دلم میسوزد...من میتوانستم در تمامی آن لحظات برقصم وتنهایی ام را جشن بگیرم..به جای اینکه با حرام کردن احساسم برای تو بیچارگی ام را جشن بگیرم.حالا سالها از آن روز میگذرد ومن اصلا نمیدانم همین دیروز بود سال پیش یا شاید سالها پیش.درست خاطرم نیست فقط هزیان آنروزها هنوز میهمان من است....خاطراتت درست مثل ویروس سرطان ریشه دوانده میان وجودم وهیچ نمیتوانم آنروزها را فراموش کنم وشبها دست بر گلویم میگذارند وبه آتش میکشند تمام ثانیه هایم را....حقیقا من نمیدانم چرا بعد گذشت اینهمه سال هنوز نمیتوانم التیام دهم این زخم هارا وهرروز هرروز کهنه تر میشنود چرک میکنند وسرباز میکنند......فراموش نکن سالهاست فراموش کردم شاد باشم....وتو نمک میپاشی این زخم را......

/ 18 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترمه

بهترین آرایش ها در زندگی : حقیقت برای لب ها بخشش برای چشم ها نیکوکاری برای دست ها لبخند برای صورت عشق برای قلب[گل]

ترمه

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ! کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ! کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم ![گل][قلب]

سید مجتبی محسن زاده

درود بی پایان بر شما بانوی بزرگوارم در حال سپری در این فراق هستم و باید تحمل کنم این درد را....سپاسگزارم که به یاد من هستید[گل]

آلاگل

سلام دوست گرامی! با پست ((مراقب لحن تان باشید)) منتظر حضور گرمتان هستم. ممنونم

http://tanharaha.persianblog.ir/

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت...

مارال

هوای این روزهای روزگار بس ناجوانمردانه سرد است. اگر بودی هیچ زمستانی حریف خانه ی دل نمی شد... ولی من هم هیزم نبودم که د رزمستانهای نبودنت سوختم . سلام مهدوخت جان. زیبا بود و هرکسی د رزندگیش چنین خاطرات تلخ و شیرینی همراه دارد . الهی همیشه زنده باشین[گل]

شوریده

سلام مهدخت جان... خوشحالم که همچنان دست بقلم هستی مهربان.... لذت مضاعف بردم از خواندنت .... [گل][گل]

یوسف

زدستم برنمی خیزد که یکدم بی توبنشینم بجز رویت نمی خواهم که روی هیچکس بینم من اول روزمی انستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست ازجان شیرینم ممنون از دل نوشته زیبایت.[گل][گل][گل][گل]