باور2

روزهارا مرور میکنم،هر شب وهرروز این هفت سال رفته را،هنوز نمیدانم کجای کارم اشتباه بوده که با این همه انعطاف باز اینچنیم همه چیز هوار شده سرم،باز رسیدم سرنقطه اول که هیچ چیز آرامم نمیکند ،تازه سیاهی هامیخواستند کوچ کنند از افکارم،باز باورم خراب شد،اینروزها باز به پیله ام پناه برده ام،همهنجایی که هیچ کس وهیچ چیزی در آن دروغی نیست،کاش میتوانستم باتمام وجودم بخزم میان پیله ام وهیچ سر برنیاورم،چه دنیای بدی شده،تاچشم کار میکند بدی ودروغ غلیان میکند،نمیدانم یک آدم چقد میتواند کوتاه بیاید،خودم را میگویم،هربار میگویم این بار آخراست،اینبار همه چیز را میگذارم زیرپایم وفرارمیکنم به ناکجا آباد خودم،اما واقعیت اینست که نه من پای رفتن دارم،ونه هیچ ناکجا آبادی خانه من است،آنقدر کوتاه آمده ام که دیگربه روی دنیا نمیرسم!

هراس باز میهمان دلم شده،این تنگ بی آب!ماهی زندگی ام دیگر یارای نفس کشیدن ندارد،خدایا تو تنهایم نگذار.....همیشه درخیالم خدا پیرمردیست با موهای سپید...که من میمیرم ومرا درآغوش میکشد....وآرام نجوامیکند همه چیز تمام شد دیگرآسوده بخواب.....

2مرداد1394،

/ 4 نظر / 24 بازدید
نیلوفر

ممنون[گل][گل] موفق و پيروز باشيد

نیلوفر

ممنون[گل][گل] موفق و پيروز باشيد

نیلوفر

ممنون[گل][گل] موفق و پيروز باشيد

اطهر

قبل از حرف زدن فکر کن شاید این حرفت دلی رابشکند و از حرف کسی نارحت نشو چون شاید قبل از حرف زدن فکر نکرده باشد. خداقوت