خدا.....

دستم را روی گردنم میگزارم وبه خدایی فکر میکنم که شنیده بودم از رگ همین گردن به من نزدیکتراست....نه خبری از خدا نیست!فقط نبض یک بیخدا میزند!

به یاد ی آورم روزی که خدارا پشت سرگزاشتم .رفتم دنبال زنذگی خودم!

حالا که این فکرخسته ام به بن بست رسیده وهر شبم درگیر بی خوابی وپ.چی کرده است به فکرش ی اغتم!خدا را میگویم!که مانند یک پادشاه مقتدر در قلعه رویایی خود زندگی میکندوحاضر نیست مرا ببیند!

به هیچ چیز کارندارم نه به مردم نه به این روزهای مردم!فقط خدای خودم را میخواهم!

همان خدایی که میشد بی دغدغه جلویش نشست وگریست.....وآرام شد!

حال فهمیدم هیچ کس مثل او نیست!حال که وجدانم وسط سینه ام نشسته ودارد رگ قلبم را پاره میکند!

میدانم برایت کافی نیست خدا!!!!

اما من همیشه دوستت داشته ام!!! 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نبضگير

الهی ! امشب که شب قدر است،همه قرآن به سر می کنند،مارا توفیق ده که قرآن به دل کنیم. ملتمس دعا هستيم

دوست

گفتم که گناه من عظیم است عظیم در حشر جزای من جحیم است جحیم ناگاه به گوش جان شنیدم از غیب نومید مشو خدا کریم است کریم و من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم : <<بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم>> التماس دعا دوست خوبم

مریم

خدایا!!! دستانم را زدم زیر چانه ام ..... مات و مبهوت نگاهت میکنم ..... طلبکارنیستم.... فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی بامن؟؟!

شوریده

گاهی رفتن عین ماندن است ، آنجا که باید رفت !!........درودها مهدخت جان....[گل]

حامی

نوشته هات خیلی بهتر شدن فقط این عکس پس زمینه، یه خورده مزاحم خوندنه عالی مینویسی موفق باشی راستی...زیر یکی از نوشته هام نوشته بودی" یکی شبیه خودم..با اندکی تفاوت" منظورت چی بود؟