درد دل

سلام مامان!

چقدر تظاهر به خوشبختی  سخت شده است اینروزها....چرا به من نیاموختی اعتراض کنم به چیزهایی که دوست ندارم؟چرا به من نیاموختی دردهایم را بیرون بریزم....چرا مادرم!!!چرا گفتی سکوت کن...گفتی ......آخ مادر..مادر...همان کردم که گفتی تمام زندگیم آرزویم این بود که مثل تو باشم..آرام..مهربان ....بی شیله پیله...باشهامت..اینروزها آدمها فرق دارند مادر..مردم سخت شدند...کاش کمی هم بدی به من می آموختی...کاش...

/ 69 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهراد

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم

ماه دیس

هربار که از مامانت می نویسی چشمای من بارونی میشه ...[ناراحت] روحشون شاد ... دلت آروم [گل]

امیر

سلام عزیزامیر هستم خوشحال میشم به وبلاگم سربزنیو نظرتو بگی منتظرتم...

رویا

دعوتید به تولد به صرف شعر و شور[گل]

امیر در به در

ﺣﺮﻑ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺰﻥ ! ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﻔﺘﯽ ... ﺍﺳﻤﺶ "ﺣﺮﻑ ﺩﻝ" ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﻧﮕﻔﺘﯽ .. ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ " ﺩﺭﺩ " ﺩﻟﺖ

یامور

روحش شاد باشه عزیزم[گل]

امیر

سلام ممنون که سرزدی خوشحال شدم هردوسه روز یه بار مطلبه جدید میزارم خوشحال میشم بهم سربزنی نظرتو بگی لینکت کردم مرسی فعلا...

بهراد

خنده از لطفت حکایت می‌کند / ناله از قهرت شکایت می‌کند این دو پیغام مخالف در جهان / از یکی دلبر روایت می‌کند کوثر است این عشق یا آب حیات / عمر را بی‌حد و غایت می‌کند . . .

نداا

صدای زندگی را میشنوم… همــــــــــــــه جـــــــــــــــــا… فـــرا می خـــــواند مـــا را… تـــــــو را! بـــــرای در آغـــوش کشیـــــدن معــــشوقت… مـــــرا! بـــــــرای در آغوش کشیــــدن زانـــــوی غـــــــــم…