نقاب

رقص باران روی برگ های حیاط خانمان را به نپاره مینشینم.تلخ میشوم چون خاطرات ....

دلم کودکی هایم را میخواهد همان روزها که زیر باران اردیبهشت با مریم تا خانه میدویدم وخیس خیس میشدم. دلم برای آنروزها تنگ شده آنروزهایی که موهایم فر فری میشد ومن  شادتر بودم....از این زنجیر بیزارم از باور هایی که خراب شد سرم از امروزهایی که مجبورم سکوت کنم ولام تا کام نزنم وتظاهر کنم به شاد بودنم....از نقابم میترسم از نقابی که اینروزها صبح به صبح جلوی آیینه روی صورتم میچسبانم

......بهار به نیمه رسیدو من شکوفه نزدم 

/ 43 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بامدادخمار

ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻧﺪ ... ﺗﻮ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻋﺸﻖ ، ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ﻭ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ.

مریم

قبرها پر است از جوانانی که میخواستند در پیری«توبه»کنند حواسمان باشد که دیر نشود چقدر دوست داشتنی هستند... آدم هایی که شبیه حرفهایشان هستند

شوریده

سلام مهدخت جان دلنوشته بسیار زیبایی بود مهربون.....مرحبا [گل]

نبضگير

پای این بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سیاه‌ست [ناراحت]

علی شادان

[گل] نذار کودکی ات گم بشه تو این همه های و هوووی. چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن....

علی شادان

چرا میتونی. فقط کافیه باهاش دوست باشی. فقط کافیه ببینیش. کافیه بگی : امروز میخوام بخاطر تو پشت پا بزنم به همه قراردادها و عرفها و ...... زیادی بزرگ شدی. زیادی سنگین شدی. معلومه که تحمل نمیتونی بکنی. بیخیال دور و برت شو. بذار مردم هرچه میخوان بگن یا هرچه میخوان فکر کنن. کودکی ات داره میمیره. اون جمله بی معنی " نمیتونم جلوشو بگیر " رو از مغزت پاک کن و یه تکونی به خودت بده. یااااااالاااااااااا دختر، دستت رو بذار رو زمین، یه یا علی بگو و بلند شو.[گل][گل]

علی شادان

عزیز دلم تو دوست داری که اینطور بمونی. تو با این مشکل خو کردی و کنار اومدی. الان که بقیه بهت میگن مشکل رو کنار بذار یا فلان کار رو بکن خودت نمیخوای.... خودت نمیخوای که تغییر کنی. خودت نمیخوای فراموش کنی. چون هنوز تو پس زمینه ذهنت و قلبت میخوای که باشه. میخوای به زور نگهش داری. اما والله، بالله که نمیشه. خودت رو اذیت نکن. بیا و کوتاه بیا. این فکر رو رهاش کن بره