خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

 

نازنینا جانا مهربانا نمیدانم چه بگویم؟! از این روزهای غبارگرفته دور که من وتوراانگار هزارسال از هم دورنگه میدارد که من نه شاعرم نه شعر میدانم که جملگی حرفهایم همگی مشق دلتنگیست ازروزهای سردعمرم چه بگویم؟ حال میپندارم بودنم تورامی آزارد حال که مستاصل ازتمام بودنم هستم از چه بگویم؟ صدای بودن تو از صدای بغض آلود م از خشم گاه وبی گاه تو که مرا میترساند بگو از چه بگویم عزیزدل این حرفها این جمله ها که به هم میپیوندند دردی از تو دوا نمیکنند لما کاش بدانی که کوله بار دلتنگی را ازشانه هایم می دزدد ومن آرام میگیرم دیروز را به من بازگردان که روزهای غبار گرفته امروز دل کوچکم رامیلرزاند خلوت غم گرفته ام را حال چگونه پرهیاهوکنم؟ آنجاکه هرچه بود رنگ عشق بود آنجاکه زیباترین رویاها لمس میشد آنجا که صدای گرم تو آرام جانم بود نازنینم ما قلب خویشتن را ازیادبرده ایم با هم زیستن را خط زده ایم چرا اینگونه جاودانگی حسرت باری را به قلبمان سپردیم نمیدانم یادت باشد قلب من همیشه برای بودن تو میتپد

+   ماه ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir