خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

نامه....

نازنینا مهربانا جانا سلام...

گرم وپراحوال که شاد شاد میخواهمت....

اولین بارکه تورادیدم بوی علف های خشکیده می آمد...زمان درتنگنای عجیبی گیرکرده بودومن هزارا هزاردلهره راروی دلم حس می کردم!

درگنگی عجیبی گیرکرده بودم چشمانت را نمیشناختم هیچ گاه ندیده بودمشان اما همان باراوال دل شکسته مرالرزاند

من محصوربودن تو......

تن یخ بسته ام آرام گرم میشدومن حس میکردم سرخوردن خون دررگانم را!!!!!!!

گذشت .....روزهاگذشت ومن دستانت راگم کردم میان اینهمه دلواپسی......

امابدان....!!!!

مثل کودکی محتاج محبت بی ریای توام!مثل بیدی درچنگال بی مهری باد اسیرم من خودراگم کرده ام توپیدایم کن

نمیدانم روزی این عطش جانکاه من برای رسیدن به توپایان میپذیرد یانه...چقدردیرشناختی ام...که من بیتاب ترازتولحظه هارادرحسرت نبودنت زجرمیکشم....

تومیپنداری که هنوزشایدبیش ازمن عاشقی..

اماآرام من....من بیتابم دستانم را........

دیگر هیچ........... 

+   ماه ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir