خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

حتی تابستان هم بی تو آمد

مادرم سلام!چقدردلتنگ بودنت هستم!

خانه باغ هنوزبوی تورامی دهد!هنوزجای قدم های تو روی گل ولای کف باغ جامانده!هنوزریحان ها رشدمیکنند...درختان زیتون بارمی دهند....تمشک ها دورباغ راگرفته...اما نیستی مادرم!هنوز بادمیپیچد لابه لای صنوبرهای پایین جاده....!شالیزارها دررقص باد تماشایی اند....این راهمیشه میگفتی....آخ مادرم گندم های طلایی خودرادرخورشید جلا میدهند!!!یادش بخیر چقدر لابه لای این گندمها پی من میگشتی !وصدای توکه میپیچید درگندم زارها که مهدخت شب شده بیا خونه....ومن بادخترهمسایه هنوزمشغول بازی بودم.....چقدرزود بزرگ شدم!!!چقدرزودازآغوشت بین این همه سیاهی رها شدم!!!

امروز240روز است که دستانت را نبوسیدم!240روزاست که زمین گامهایت را به دوش نکشیده....آخ مادرم....نمیدانی مرغ مینای توروزهاست روزه سکوت گرفته...دیگرصدایت رانمیشنود که با صدایت فریادرا در گلویش ترانه کند!!!مادرم...زمستان آمد...بهار....وحالا تابستان......

میبینی حتی تابستان هم بی تو آمد...... 

+   ماه ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir