خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

غبار عشق دیروز....

نازنینا!جانا!مهربانا!

نمیدانم چه بگویم؟!ازاین روزهای غبارگرفته دورکه منوتورا انگارهزارسال ازهم نگه میدارد...

که من نه شاعرم نه شعر میدانم!که جملگی حرفهایم همگی مشق دلتنگیست....

از امروزم میهراسم !که میپندارم که بودنم تورا می آزارد!!!!!

حال که خود مستاصل ازتمام بودنم هستم!

ازچه بگویم؟

ازعشوه های پرمخاطره تو!!!

ازخشم توکه دل بی پناهم را میلرزاند....توبگوعزیز دل از چه بگویم؟

این جمله ها که به هم میپیوندند دردی از تودوا نمیکنند..میدانم!

اماکاش میدانستی که کوله بار دلتنگی را ازشانه هایم میدزدند....ومن آرام میگیرم...

دیروز را به من بازگردان!!!!

خلوت غم گرفته ام را حال چگونه پرهیاهوکنم؟که هرچه میگردم...تورانمی جویم! 

دیروز را میخواهم!...آنجاکه هرچه بود عشق بود...

آنجاکه زیباترین رویاها لمس میشد...

آنجاکه صدای گرم تو آرام جانم بود....

عزیز دل....

ما قلب خویش را ایاد برده ایم!

باهم زیستن را.... فراموش کرده ایم...

کاش میدانستی کوچه باغ دلتنگی ام ردپای تو جا مانده در واپسین گام های بودن تو...

در این زمان که هر لحظه اش انگار هزار سال میگذرد...

من رفتم....تو نیز گذشتی....اما بدان یک نگاه تو جاودانگی حسرت باری را به قلبم سپرد.....تو که هیچ گاه غم درونم را حس نکردی....

افسوس که بیهودگی درعشقم رخنه کرد و من.............پوسیدم 

 

 

 

+   ماه ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir