خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

گناه سیب!

دختزک خندید وپسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچه همسایه سیب رادزدیده!!

باغبان از پی اوتنددوید.به خیالش میخواست حرمت باغچه ودخترکم سالش راازپسر پس گیرد!!!

غضب آلود به اوغیظی کرد! 

این وسط من بودم!سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم!!

من که پیغمبرعشقی معصوم!بین دستان پرازدلهره یک عاشق ولب ودندان!!!

تشنه کشف وپرازپرسش دختربودم!

به خاک افتادم چون رسولی ناکام!!

هردورابغض ربود!

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت:

اویقینن پی معشوق خودش می آید

پسرک ماند ولی روی لبش زمزه بود!

مطمئناکه پشیمان شده برمی گردد!!!!

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غروراست هنوز!!!

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم!

همه اندیشه کنان غرق این پندارند......

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!!!!!!!!

این شعر از جوادنوروزی هست درپاسخ به شعر فروغ که دوست عزیزم برام فرستاده  وبه قدری زیبابودکه من براتون نوشتم 

+   ماه ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir