خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

انتظار..........

خاتون سلام!

چشمان من هنوزدرپی توبه کوچه دوخته شده!

کوچه میرودتاانتها

صدای قورقور قورباغه ها  وگاه وبی گاه صدای ماشین هایی که یکدیگرراجا میگذارند

صداهادرهم می پیچند ومن اما تصویر آنروزهارادرخاطرم میگذرانم

مردم میروند می آیند!

ریحان ها زیرنورخورشیدخودرا جلامیدهند

کوه هاخودراازپستی های زمین بالا می کشند

ومن فقط نگاه می کنم!پس کجاماندی خاتون!؟

بوی علفزارها پیچیده درفضای آکنده از تنهایی من!

رازقی ها میرقصنددرنسیم گه گاه غروب!توکجاماندی پس!؟

چه حزن انگیز است این لحظات!ترس تمام وجودم را فرامیگیرد

آفتاب پشت کوههاقایم میشود 

هواگرگ ومیش میشوداولین ستاره را میبینم واولین تیرچراغ برق که کورسوی تاریکیست هنوزچشم به راهم! 

باصدای موتوری که ازدورمی آیدنیم خیز میشوم

همسایه چندپیچ آنطرف تر است

مردی کوتاه باکوله باری که بر زین موتورش بسته است

شاید نان!سبزی!.....نمیدانم!

خوش به حالش!انتظاری را پایان می بخشد!

صورتم را دربالشم فرومیکنم بالش اشکهایم را میدزددومن به خواب میروم!!!!!

شاید از خستگی!شاید از انتظار بیهوده!!!!

تمام عمر منتظر بودم خاتون!

منتظر بازگشت پدر!

بازگشت روزهای خوش!

بازگشت تو!!!!!!

خدایا آیا این انتظار را پایانی نیست؟!!!!! 

+   ماه ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir