خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

سلام!

روزنه های پیله ام را وارسی میکنم .مبادا روزنه ای باز باشدومن نفهمیده باشم!اینروزها باورهایم هوارشده اند سرم تمام آنچه تاامروز برایم روشن وشفاف بودند!

خدا نکند باورآدم خراب شود.....آنروز درون پیله مان میخزیم ودرکنج خلوتمان نفس میکشیم

نفس کشیدن اینروزها سخت شده خیلی سخت!

به قول عباس معروفی:کاش میشد دنیارابالا بیاورم!!!! 

پ ن:ازهمه ذوستان عزیزم ممنون که تنهام نزاشتین ... 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢ساعت٤:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مجراى احساسم متراکم ازبغضیست که توخالقش بودى! 

پ ن: بزودى به همتون سرمیزنم

+نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ساعت۱:۳٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینروزهاخواب تنها علاج فراموشی ام شده,,,,دستانم را که بالامیگیرم فقط بغض میکنم ومیبارم

,۷۱۶ روز فقط یک هفته به پایان مانده,,,,

شرمنده تمام محبت هایتان هستم عزیزان حتما جبران میکنم,,,ممنون که فراموشم نکردید

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دوستان عزیزم سلام باتشکر از همه تون,,,, به دلیل داغون شدن لب تاب بنده که فردا قراره تحویلش بگیرم این چندوقت نبودم به زودى میام به همتون سرمیزنم

+نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت۸:٠۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چه بی رحم میشوی روزگار وقتی میگویی خودت خواستی!

تقصیر خودت بود!!!!!!!

پ.ن:وقتی غم تو خونه ات آشیون میسازه نمیتونی آشیونشو خراب کنی!

همه چیز سرت هوار میشه!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت٧:۳٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اشک ها....کافیست!

آنقدر آمدید که گونه هایم از دردتان زخم برداشته!

واز شوریان میسوزد!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت۱۱:٤٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

درامتداد این جاده لعنتی!

از تو که دور میشوم.....خط های فاصله

میانمان هی بیشتروبیشتر میشوند!!!!

چه بیرحمند این جاده ها!!!!

+نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت۱٢:٤٢ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم!خوبی؟655روز هم گذشت از لحظاتی که تو را داشتیم...از تمام عیدفطرهایی که تو بودی!پامیشدیم ودوره میکردیم سفره نهارت را!

گذشت !حال حسرت روزهایی برایمان مانده که تو میتابیدی بی منت بر ما!چقدر دلتنگت هستیم....دلتنگ محبت های بی دلیلت...دلتنگ "جانم"گفتن هایت!دلتنگ آغوشت!هنوز کودکیم!!میبینی!هنوز بعد این 655روز به هرکدامشان که زنگ زدم فقط گریستند!حرفی نبود...فقط اشک!

تنها چیزی که آراممان میکند این است که خدا مهربانترین است ما تورا به او سپرده ایم!پس او بهتر از هرکس دیگری مراقب توست!

فراموش نکن"ما هنوز هم خیلی دوستت داریم.ما همیشه خیلی دوستت داریم"

عیدت مبارک مادرم!

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت٧:۱۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بیزارم ازاون لحظه که روز درمیره....

لحظه ای که حوصله روز سرمیره.....

جیرجیرکا تا میخونن لالایی خواب

قلب من تازه داره میشه بیتاب.......

دوستان خوبم ممنون که وقتی نبودم به یادم بودید.........

+نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت۱۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایا..........

آخرین باری که آرزو کردم وگفتی:اجابت .....

هرچه بنده ام آرزو کرده باشد...از خاطرم برده ام!

کسی چه میداند..... شاید هیچ آرزویی به صلاحم نبود!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

روزهای زیادیست از پیله ام بیرون زده ام..........

میبینی همان نشد که میخواستی!

هنوز پروانه نشدم!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اغلب فراموش میکنم آسمان همه جا هین رنگ است اما اختیار میگریزم از چیزهایی که به چشمانم خیمه میزنندواین سد پرازآشوب روان میشود

عقربه ها را به جلو میرانم میروم....میدوم ....میگریم....میخندم....هیچ! 

زمان همین گونه درست مثل همیشه میگذرد

بی هیچ حرکتی!

سکون کامل!

ساعت های زیادی را خواب بودم اصلا نمیدانم چند ساعت اما زیاد بود....

دیگر آرام شدم...آرامشی از جنس عادت!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ساعت٦:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

زنگ تفریح خورشید را ابرها به صدا در می آورند

اینبار زنگ تفریح من به صدا در آمده

....هوا انگار ابریست در این گرمای جانفرسا

شاید هوای درونم است

نمیدانم!

چه زود پیر شدم !!!!در اوج جوانی ام!!!

اینروزها با شنیدن نام عشق دلم آشوب میشود

+نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱٢:٥۳ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

راه های زیادی راپیموده ام...برای رسیدن به تو!

دویدم ...در واقعیت...در خیال....

تنها کوفتگی هایش برایم ماند!

سالهاست که این کوفتگی ها درمان نشدند....

زمان می گذرد وفقط برف ایام روی موهایم مینشیند...... 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت٦:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هنوز پس از گذشت این همه سال پوست گرم تورا حس میکنم لمس دستانت را....

حتی حالا....که اتاق مه گرفته ام از غبار تلخی ها تاریک شده

حتی حالاکه اشیاء بی جان اتاقم یاد میگریند که سکوت کنند که بین اینهمه سکوت صدای خاطرات تو شفاف به گوشم برسد....اینروزها را دوست ندارم

اینروزهای غلتیده در مه.....این روزهای بی هویت!!! 

من تورا میخواهم ...در دنیای واقعی...خاطرات بودنت آخر یک روز مرا میکشد!!!!

میدانم....یک روز نزدیک..... 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

حروف روی کاغذ می رقصند ومن هنوز بر باور اینکه واژه ای در خور نام تو بیابم

هنوز دلم تنگ است...هنوز!

حتی وقتی تو تمام اندیشه ام را پرکرده ای!!!

صدای سر خوردن قلمم مرا به خود می آورد....

تمام ورق هایم خط خطی ست...

از نام تو!! 

تقدیم به دوستی از جنس بلور... 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

باران تلاش میکند اینروزها از اشکهایم حرف تازه ای بیابد...

...درک کند!

اما هنوز پس از این همه سال تقویم گریه هایم مرموز مانده!!!

دنیای چشم های من پیچیده اند...

درست مثل دنیای پراز سکوت تو....!!!

+نوشته شده در شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت٧:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

راستش را بخواهید...بعد رفتنش هیچ چیز عوض نشد!

من...هنوز چای مینوشم...

....میخوابم وبرمی خیزم..هرروز...!

..قدم میزنم..

...هستم...!!

اما تلخ تر...تنهاتر... بی اعتمادتر!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٧:۳۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آرزوهایم هوایی میشوند دود میشوند.....ومن معتاد خاطره هایم می شوم!!!!

امشب خیلی تلاش کردم آرزویی کنم اما هیچ به ذهنم نرسید جز.....بگذریم...چه آرزوی محالی!

نمیدانم چرا هروقت آرزویی کردم برآورده نشد وهمه گفتند مصلحت نبود

خدایا ...آیا آرامش هم مصلحت می خواهد....آرامشی از جنس مرگ!

شب آرزوها ست...خدایا خود میدانی قلبهایمان چه میگویند....پس بشنو...لطفا! 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٩:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

جالب است ثبت احوال همه چیز را نوشته است جز احوالم!!!!!!!!

حسین پناهی! 

تمام هراسم اینروزها اینست که از خواب بپرم خاطراتت هجوم بیاوردو من تاب گریه نداشته باشم.....یکی دوروز میرم پیش مامان...ممنون از حضورتون دوستان خوبم 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٩:٢٦ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینروزها حال کسی را دارم که پاییز را بدرقه کرده وپشت پنجره دلتنگی اش هراس نیامدن برف را دارد

اینروزها حال کسی را دارم که قاصدک آرزوهایش را باد برده...

اینروزها حال کسی را دارم که سبزی سالهای انتظارش به  زردی گراییده....

اینروزها ........بگذریم اینروزها حال خوشی ندارم!

دوستان عزیزم از اینکه اینقدر غصه هامو براتون شعر میکنم عذر میخوام! 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٧:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم....روزت مبارک....

تمام امروزم را چون دیوانه ها سپری کردم...کجا بروم؟چه کنم؟تمام خیابان ها شلوغ ومن حسرت به دلم ماند.......کنار نیمکت پارک ملت نشستم ساعتها وفقط رفت آمد آدم ها را نظاره کردم که با شیرینی وگل مسیرشان را میرفتندومن گاه به آرامی گریستم....حسودی نکردم....نه!فقط حسرت خوردم ...چقدر سخت است که پناهی نداشته باشی!!!

مامنی که کنارش آرام بگیری!چقدر دوست داشتم یک چنین شبی را ....تشکر های بی پایان تو......وشادی بی حد من..از اینکه خوشت آمده بود از چیزی که باهزار شوق برایت میخریدم....چقدر مهربان بودی ومن هیچ نفهمیدم! 546روز گذشت ....بی تو!!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه

هیچ چیزی بعدرفتنت بهم کمک نمیکنه

 نشوندمت تو معنی عمیق وناب واژه ها

پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه 

امشب دوستی برام پیغام گذاشته بود که رفته سرخاک مادرم وچند دقیقه ای رو کنارش بوده از همین جا ازش هزار بارتشکر میکنم خیلی منت به سرم گذاشتین..... 

 

+نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

این روزها حال کودکی را دارم که بالن آرزوهایش را باد برده...

دلداریش میدهند ....اما کسی به وسعت دل غمگینش پی نمیبرند!!!

درد ها راگاه نمیتوان بیان کرد فقط میتوان بارید...... !!

کاش ..!مرا مجالی برای گریز از این همه باران بود...                    

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت۸:٢٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

روزهاست در همسایگی ام زندگی میکنند...دیوار به دیوار

شانه به شانه....گاه هجوم می آورند بی هیچ دعوتی!

گاه کز میکنند پشت فکرم ... 

جنون ودلتنگی را میگویم!

چگونه این مهمان ناخوانده را پس بزنم؟؟؟ 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت٧:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

لبریز از گفتنم .......اما...

+نوشته شده در شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

کسی خوابم را دیده که پرواز قاصدک ها را ترانه میخواندم......

کسی خوابم را دیده از جنس بلور  ....کسی که خانه اش نه از سنگ است نه از آجر

ازشیشه های به هم چسبیده ایست که از هر طرف بنگری خدا پیداست!!!

کسی که دلش به وسعت یک خورشید گرم است!! 

کسی خوابم را دیده که خوشبختی را به آغوش کشیده ام.... 

 برای دوست عزیزم ....خداکنه خوابش تعبیر بشه

+نوشته شده در دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت۱۱:۳٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مثل درخت خشکی شده ام ....

نمیدانم چرا باز بهار آمدو جوانه نزد شاخه سار تنهایی ام!!!!

دوستای عزیزم از اینکه این چند وقت با اینکه نبودم وبهم محبت داشتین ممنون.....عید همه تون مبارک ......البته با تاخبر!!! 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت۳:۱٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم.چقدر دلتنگت هستم

510روزگذشت...ببخش مرا که برای دستان پرمهر تو کوچک بودم....ببخش مرا که شاید دلت را رنجاندم....ببخش مرا اگر باری صدایم زدی وبا پرخاش جوابت را دادم....ببخش که هر بار صدایت کردم وگفتی جانم!!!چقدر عذرخواهی به تو بدهکارم بابت همه دفعاتی که نازم را کشیدی تا بخوابم......تا بیدار شوم....تا غذا بخورم...تا حرف بزنم..آخ مادرم...دلم آغوش گرم تورا میخواهد دلم حتی....گاهی عصبانی شدنت را میخواهد...کاش بودی...تمام دلخوشیم شده قاب عکسهای پی دپی تو روی دیوارهای خانه ام....صدای پیغامگیر که هرروز صبح گوش میکنم..ببخش مرا که باز توان مقابله با این مصبت بزرگ را ندارم ببخش هنوز گریه میکنم..بخش هنوز صبور نشده ام...

آخرین روزهای اسفند هم آمد باز بی تو.....

خدایا..........مادرم را به تو میسپارم....مراقبش باش...من نتوانستم از فرشته زمینی ات مراقبت کنم.. !!!!

+نوشته شده در شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

شاید اگرتونباشی قلب من باز هم بزند!!!!

شاید اگر نباشی روح من بازهم به تکاپو برود!!!!!

شاید ......عمر من به طول بیانجامد.....!!!

اما به یادداشته باش!.........که تو عزیز منی!!!

عزیز این قلب...این روح....این عمر.....

آنگاه که تو نباشی...این جان ...جسم...

این روح .....آواره.....

این قلب بیتاب.....واین عمر بی سرانجام خواهد بود......!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:٥٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خالی از آرزوهایی شده ام که رسیدن به آنها تمام زندگیم را سوزاند.....

چه بیهوده تلاش کردم ...!

آرزوهایی که در سینه عروسکهای کودکیم مدفون شدند...

آرزوهایی که شاید در نطفه خفه...

اینروزها حال مجسمه ای را دارمکه باد آنرا به اینسو آنسو هدایت میکند!!!!

+نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دیگر مرا بیش از این تنها مگذار....

برف روی موهایم نشسته اینروزها

درست وقتی 30سالگی ام در گوشم آرام نجوا میکند بودنش را...

ومن رنگ مو بدست تا کتمان کنم تورا...خودرا...وهرچه سپیدیست....

باورکن......مرا بیش از این توان مجنون شدن نیست!!! 

+نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٠:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دل خاتون من امشب سرد است...کوله بارش از غم!

سینه از کینه تهی!روحش امامرد است...

خاتون من هرشب به خفا میگرید..

اشکهارا پنهان!غصه هارا کتمان....به همه میخندد..

اما باران نگاهش به لب خسته او چیره زده 

با من امشب بنشین..غصه ها را بشمار..

من زهر غصه تو میمیرم!!!بازبا هر خنده تو عمردگر میگیرم!

خنده را بنشان به لبانی که زغم سرشار است!

خاطراتت را دربقچه جانماز مادر بگذار!

بگذار که با عشق وجودت ویران کنم این جامه غم!

این شعرو دوست عزیزم ساناز واسه من نوشته...منم گذاشتمش تو وبم تا ازش تشکر کنم

ممنون عزیزکم 

+نوشته شده در دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٠:٢۸ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دردهایم رنگ تازه گرفته اند.......اصلا حال وهوایشان عوض شده.....همه چیزشان یکی شده!

چه سخت اشت باور اینکه فقط دردهایت یکرنگ باشند!!!!!!!

اینروزها رقص ماهی های آکواریومم هم شادم نمیکند....رخوت میان دلم خانه کرده 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مادرم سلام....480 روز گذشت..ثانیه به ثانیه باتو زندگی کردم...دیگرحتی قاب عکسهایت..صدای ضبط شده روی پیغامگیر......خاطره هایت ...هیچ مادرم دیگر هیچ چیزآرامم نمیکند..

گاهی پنجره ای روبه آسمان میزنم پرمیشوم از حضورتو.......گاه باران میشوم...ومیبارم ...وخیس میکنم تمام لحظه های بی توبودن را 

دلم خیلی اینروزاتنگه...هیچ کاریم از دستم برنمیاد 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

برایم این کافیست......

حتی به هوای حسرت خوردن گذشته ات.....

عمر رفته ات......

جوانی ات.......

یادم کنی میفهمی؟!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت۸:٠٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

غمگینم.....!!!درست مثل کودکی که عروسکهای پارچه ای اش را از او گرفته اند..

دلم آغوش مادرم را میخواهد......

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بی حضورتو چه آسان درخود میشکنم.....

لحظه هایم دود میشوند......میمیرند...ومن هنوز منتظریک معجزه ام.....

کاش زمان را بازگشتی بود!!! 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گفتی حتی اگر روزی هم بروم خاطره هایم گرم خواهند بود..واین دلگرمت میکند به زندگی.....

اشتباه کردی خاتون!

رفتی وخاطره هایت آنقدر گرم بودکه تمام هستی ام را به آتش کشید!!!!!!!!!!!!! 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت٦:۱۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مامان سلام...عزیزترینم تولدت مبارک!52زمستون گذشت 52 زمستونی که 2تاشو من باهات نبودم!چرا اینجوری شد مامان؟چرا اینقدر زود؟دلم میخواست مثل اون سال آخر برات اون کیک قهوه ایه رو بگیرم شمع ها روفوت کنی!دلم امشب داره میترکه حتی نتونستم بیام پیشت شاید یکم آروم بگیره این دل صاحب مرده من!دلم میخواست بغلت میکردمو میگفتم ایشالا 100سال زنده باشی...حالا باید چیکارکنم عزیزترینم؟مامان واسم دعا کن واسه دخترت که آروم باشه صبور باشه نمیدونم هرچیزی که خودت میدونی

خیلی دوستت دارم مامان همیشه دوستت داشتم فقط وقتی بمیرم آروم میگیرم مطمئنم!

دلم میخواد رها بشم...از آدما جدا بشم ...پربکشم به آسمون...مسافر خدا بشم!!!!!!

دوستای خوبم ببخشید...نمیخواستم ناراحتتون کنم اما باورکنین نوشتن اینجا یکم آرومم میکنه فقط همین

 

+نوشته شده در شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم اینروزا سکوت میخواهد....میان ازدحام خاطره هایت....به جنون رسیدم!!

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

امشب بی رنگ تر از همه ستاره هایی هستم که  پشت ابرهای سپید زندانی اند..

امشب دستان من در آرزوی تو میمیرندودستان تو...

بی رحمانه آرزوهای مرا اندازه میگیرند.... 

تو خوابهایم را به مژگان آسمان سپرده ای...

وپشت پلک شب پنهان شده ای!!!! 

چه بی پروا در خواب بلند شعرهایم قدم میزنی!!

خاتون!!!! خوابهایم را پس بده ....امروز محتاج آرامشم!!!

+نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت۸:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گفتی بیا..!!!زندگی زیباست...!!

دویدم..بی امان..امامگر نمیدانستی !!!!

در تاریکی دیروز  آنقدر سیاه شده بودم که هیچ نمیدیدم!!!

هیچ چیز زیبایی نبود.. 

+نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت٩:٢٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مامان!

چقدر تظاهر به خوشبختی  سخت شده است اینروزها....چرا به من نیاموختی اعتراض کنم به چیزهایی که دوست ندارم؟چرا به من نیاموختی دردهایم را بیرون بریزم....چرا مادرم!!!چرا گفتی سکوت کن...گفتی ......آخ مادر..مادر...همان کردم که گفتی تمام زندگیم آرزویم این بود که مثل تو باشم..آرام..مهربان ....بی شیله پیله...باشهامت..اینروزها آدمها فرق دارند مادر..مردم سخت شدند...کاش کمی هم بدی به من می آموختی...کاش...

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ساعت٩:٥٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چقدر اینروزها تنهایی دوره ام کرده!!!

میان اینهمه شلوغی چه کنم؟

+نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت۱٠:٢۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

این روزها چقدر تنهایی هایم پررنگ شده اند..

کاش لحظه هارا مجالی بود برای رسیدن....به تو!!!

 

+نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گاهی آنقدر از زندگی سیر میشوم...که دلم میخواهد تا سقف آسمان پربکشم...

روی ابرها دراز بکشم....آرام وآسوده....

مثل ماهی حوض خانه مان....چند روزیست روی آب آرمیده!!!! 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

کاش امشب باران میبارید..وهمه چیزرا میشست...

دنیا...

دروغ...

درد...وهرچه رنگ که برصورتکها میبینم....

خدایا میان اینهمه درد چگونه پیدایت کنم؟

بازگشتم باز !نمیگویم به همان سنگینی...نه سبک ترشده ام...راست میگفت مادرم سفر هیشه از درد میکاهد وقتی که مقصد برایت آرامش داشته باشد 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ساعت٩:٠٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

یکی مرا به تخت ببندد میخواهم زندگی را ترک کنم!!!

متاسفانه برگشتم سرخونه اول وتمام آرزوهام به باد رفت...ببخشید که فقط ناراحتی براتون دارم نمیدونم شاید باید این وبلاگوببندم !راستش حالم اصلاخوب نیست میخوام برم پیش مامان(سرخاکش)شاید آرومم کنه...دوستتون دارم وممنوم که همیشه کنارم هستین تا شنبه که برگردم 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ساعت۱٠:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خاتون آسمان را گلایه کردورفت...

خسته بود از من!از دستان پردرد من!

ازنگاه غم آلودم!از چشمانی که میگفت:نگاهش دنیارا میلرزاند!!!

اما خاتون....من هیچ ندیدم!!...هیچ نخندیم!!...دنیا را نلرزاندم بعدتو....!!

روشنای روزهای خوب من!خاتون!رفت ومن ماندم

وتنبیه آب که مرا تشنه میگذاشت...من ماندم!!

وحقیقتی تلخ!!!

 

+نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت٧:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

احساس میکنم ازسرمای وجود من تباه می شوی!!

ومن اندوهگین میشوم...

گرم باش گرم!!مثل آفتاب تموز!!! تا گرمای حرف هایت روح یخ بسته ام

را گرم کند... 

+نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت۱٠:۱۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

این روزها همه چیز کذب است....حتی زندگی....حتی خوشبختی .....وقتی ندارمت...

دومین یلدا بدون تو گذشت مادرم...بی تو...ومن بعد از رفتن میهمان هاتمام شبم را روی بالش باریدم... چقدر دلم برایت تنگ است...میبینی..اینروزها تظاهر به شادی سخت تر شده.....

همیشه کم میارمت... 

+نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

روزهایم مرا به عادت انگاشته اند....

گریزگاهی جزباورندارم....

آرزوهایم را تهی یافته ام از باورزمانه....حال گله ازدردهای نوشته ام میکنی؟؟؟

چرا کسی مرا رهنمون نشد....هرچه گشودم ....بر تنهایی ام افزود...خدایا مرا پناهی هست؟؟؟؟ 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:٥٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگیست....پس به من بازگرد!!!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:٥٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

باز میگردم..همیشه بازمیگردم..

مراتصدیق کنی یا انکار!!!

مرا سرآغاز بپنداری یا پایان!!!

من مرده خداحافظی نیستم....

من روان ه دائم ه یک دوست داشتنم!!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:۳٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

30 پاییز گذشت....تلخ وشیرین....

در را به سوی سی سالگی ام میگشایم.....فردا شاید روز بهتری باشد 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت۸:٢٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینروزها پنجره ها نمیخندند...وبوی مستی آفرین تن تو..در هوا نمیپیچد....

یاد تو هرلحظه با من است......میبینی یادت بیمارم کرده...

دیگر هیچ کس را عمیقا دوست ندارم 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ساعت٦:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چه دنیای بزرگیست....تا چشم کار میکند....جای تو خالیست

امانم را بریده این همه فاصله..... 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٠۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آرامش توهمان دوردستهاست.....

قلب ناآرام من روزی منفجرخواهد شد.....

درمنطقه بی امن جهان!!!!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

یه وقتایی دلم میخواد خدا از آسمون بیاد وبگه آدمااینجااذیتت میکنند بیا بریم....همین!

مامان400روز شد میبینی؟من خواستم زندگی کنم اما...... 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بی تو اینجا قلبم در حبس ابد تبعید است......

مامانم سلام دومین محرم بی تو!آرزومیکنم غرق آرامش باشی.....یک لحظه هم ازخاطرم نمیری اینو یادت باشه... 

+نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت۸:٠٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم میخواهد در آرامش آغوشت طولانی بمیرم.......

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ساعت٦:۱٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چه آسمون دلتنگی .....!

میخوام لباسشو عوض کنم!!!!!!!!

وارد برهه جدیدی از زندگی شدم....خدایا خودمو به تو سپردم.. 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ساعت٩:۱٦ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آرزوهایم هوایی میشوند....

به باد میروند..

دودمیشوند..

حس میکنم معتادحسرت هایم شده ام!!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٠:٥٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نعره هیچ شیری خانه چوبی را خراب نمیکند....

من از سکوت موریانه ها میترسم..... 

+نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هر چیز زمانی دارد...

نفس هم که باشی دیر برسی من رفته ام..........

+نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چایت را بنوش....نگران فردانباش!!

ازگندمزار من وتو...مشتی کاه میماند ....

برای بادها...

+نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠٢ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

من مرده ام !!!!

فقط به نسیم خاطره ای تکانی میخورم....... 

فقط همین!!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠٦ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

راست میگفت مترسک ......وقتی نمیشود رفت یک پا هم اضافیست........

+نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مامانم!من همونم دخترپراززخم های نبودنت...331روز مامان...331روز پرازدرد گذشت بدون اینکه کسی از غصه هام کم کنه...میبینی فقط زخمام زیادشده والا من همونم همون دختر پراز مهربونیت...اما دیگه مهربون نیستم مامان اصلا دلم نمیخواد دیگهمهربون باشم...اینقد از این بیمعرفتا زخم دیدم که یادم رفته مهربونی...میدونی مامان این روزاخیلی شکننده شدم عین بچه ها همش گریم میگیره حتی توخیابون..!!!تومترو..تودفترم..قراره ازاین خونه بریم...خونه ای که خیلی ازت خاطره دارم توش یادته چقدر درددل کردیم..چقدر خندیدیم...گریه کردیم...وای خدا..دلم داره آتیش میگیره مامان داره 1سال میشه پس چرا این دل صاحب مرده من آروم نمیگیره؟؟؟اینقددلم میخواست فقط1باربغلت کنم فقط 1بار...حاظرم تمام روزای عمرموبدم فقط1بار ببینمت...آخ مامان برام دعا کن ...دعاکن آروم بگیرم ...مامان...خیلی دوستت دارم ..همیشه دوستت داشتم وهمیشه هم خواهم داشت ...5شنبه اولین سال پروازته....ازالان دلم آتیش گرفته....

خداحافظ مامانم....خداحافظ هستی من.....با اینکه نمیتونم باورکنم نبودنتو.....

دوستای خوبم من فردامیرم شمال واسه سال مامان عزیزم ببخشید که ناراحتتون کردم برام دعاکنین لطفا...برای دل مهربون مامانم هم دعاکنین...دوستتون دارم......

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ساعت۸:۳٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

زندگی تلخ ترین خواب من است.....

خسته ام....خسته از این خواب بلند............

+نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ساعت۱٢:٥٤ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خیال قدمش را با حریرنازک دل فرش کنم؟!

یا که چشمانم را به نگاهش زنجیر؟!

نه....با خود آهسته زیر لب میگویم .....من از آن حریم دگرم....

عشق دیر آمد دیر...خیمه زد بر جگرم....

چه کنم؟پیله تن را به کجادرفکنم؟!

پروانگی امرا آیا...به کفن پاره کنم؟

نه....این قصه خطاست این کار بداست...

دردامن پروانگی امعشق چون یک سبداست دردست...

تکه نانی بخرم واین کارمن تا ابد است ....

این چه رسمیست....خدایا؟!!!مرد آزاد ورها ....

زن تا ابد در "محک "است.......

انتظار برای اولین بار پایان گرفت....اما دریغ که سودی نداشت.......

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت٩:٢٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

توآرام بخواب هستی من....

من مشق گریه هایم هنوز مانده......!!!! 

+نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

یادت پرچم صلحیست

میان "شورش"این همه فکر..............

.....مادرم! 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت٩:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

میدانم روزی برمیگردد..

اما خیلی دیر....

زمانی که کمی تغییر کرده ام!!

برای شناختنم کافیست عکسم را مچاله کند....... 

+نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت۸:٢۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

شکوه نمیکنم .......

   اما حریف دنیا نمیشوم!!!!!!! 

+نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت٧:٠۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

در من پرنده ای هست که دیگر به هیچ درختی اعتماد ندارد

درمن بهاری هست که دیگر با هیچ تقویمی راه نمی آید

در من زنیست که دیگروجود ندارد...... 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

امواج زندگی را بپذیر حتی اگر گاهی تورا به عمق دریاها ببرند.......

آن ماهی آسوده که همیشه برسطح آب میبینی

مرده است......... 

+نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت٩:٠۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلتنگم دلتنگ.......

کسی صدای مرا میشنود؟!

اوگفت بر نخواهد گشت......

پس من اینهمه زمان ....چرا رفت وبرگشت آونگ ساعت را شمردم؟!!!!

پیر شده ام از شوق انتظار آمدنش ..در جوانی!سی سالگی ام طعم شصت سالگی می دهد....

این بی انصافی نیست....برای این همه عشق ....برای اینهمه صبر.....

دنیا پاسخت چیست برای اینهمه درد!!!!!! 

 

+نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱٠:٢٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

میبینی خاتون......

من بزرگ شده ام اما هنوز پاهایم در همان کفش های قدیمیست!!! 

+نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت٤:٢۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

عمری نشستم پای لرز خربزه ای که

        هیچ وقت یادم نمیاد کی خوردمش!!!!!!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت۸:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آنقدر به آدمهای روی زمین بی اعتماد شده ام ....

که میترسم .....

وقتی از شادی به هوا بپرم .....

زمین را از زیر پایم بکشند!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:٢٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مادرم پیامبری بود با زنبیلی پراز معجزه.........

هیچ گاه از خاطرم نمیرود....

در اولین سوز زمستانی النگویش را به بخاری تبدیل کرد...... 

+نوشته شده در شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت٧:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

قلب نیست این لعنتی!چیزیست در دلم آویخته به بندی تاب میخورد بین بغض های من ودردهای زندگی!!!

نه می ایستد که راحتم کند.....

نه میتپد که ماتم تورا کم کند......!! 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:۳٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نشانی ام عوض نشده...هنوز درهمان خانه ام....

فقط دیگر زندگی نمیکنم!!!...... 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت٧:۱۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گاهی تو.......

گاهی یادتو........

گاهی غم تو.....

آخر این  "تو" کار مرا تمام میکند !!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت٦:۳٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

جا گذاشته ام دلی هرکه یافت!!!!!!!!

     مژدگانی اش تمام زندگیم....... 

+نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:۱۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

ازتنهایی به مردم پناه بردم وازمردم به تنهایی........

راست میگفت غریبه:به کجای این شب تیره آویز کنم قبای ژنده ی خود را....

+نوشته شده در جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:٥٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مادرم سلام....من بازگشتم باز به خانه ای که از تو بودن خالیست...یک هفته گریختم از دنیا از این شهر از این خانه شهرها را پشت هم گزکردم شاید درد فراق تو در همهمه این سفر گم شود اما نمیدانم چه رازی نهفته در این درد که همه جاسایه به سایه ام می آید...همه مان بودیم بچه های تو...بچه های داغ دار تو هنوز پس ازگذشت310روز ازرفتنت وقتی نامت را برزبان می آوریم همه مان به پهنای صورت اشک میریزیم...میبینی مادرم نازنین مادرم....دردمان را تسکینی نیست گاهی خیال میکنم به جنون رسیده ام همه جا میبینمت اما نمیتوانم لمست کنم.....هنوز کابوس روزخاکسپاری ات رهایم نمیکند هنوز هر شب با این کابوس با اشک وآه همه را بیدار میکنم هیچ چیز آرامم نمیکند نماز خواندن گریستن خوابیدن هیچ چیز مادرم انگار هزار سال است ندیدمت دلم میخواهد آغوش گرمت را دوباره لمس کنم نمیدان چرا خدا دلش برایم نمیسوزد وآرامم نمیکند آتش به دل افتاده مادر نزیک است روزی که با دستانم تورا به خاک سپردم روزی که تمام آرزوهایم را خاک کردم .........کاش هنوز بودی!

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

این روزها حالم همچون دایره ای میماند ...........که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

عشق بازی میکنم باسکوت ...........

  واژه ها نامردند............. 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

عزیزای دلم یه چند روزی میرم مسافرت منتظر نظراتتون هستم ممنون از همه تون

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گاه هیچ کس را نداشته باشی بهتر است!!!!!!!

باورکن بعضی ها تنهاترت میکنند............ 

+نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱٠:٥٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

ماهیگیر دلش سوخت اینبار ماهی بودکه ازتنهایی قلاب را رهانمیکرد........!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت۳:٥٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دگرازوحشت مرداب خودم دلگیرم......

به خدا منتظر فرصت یک تغییرم....

من اگربرکه صفت ماندمو دریا نشدم...

جه کنم؟بسته به تقدیرمو بی تقصیرم.........

مگذارید دگر برسرراهم تله ای...

من خودم بی تله دردام خودم زنجیرم...... !!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نمیدانم کدام درد بزرگتر است...

دردی که آن را بی پرده تحمل میکنی!!!!!!!!

یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن معشوقت در دلت میریزی و تاب می آوری!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت٩:۳٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینجا دردنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند....

دیگر گوسفند نمی درند.......

به نی چوپان دل میسپارند زار زار می گریند........ 

+نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت۸:۱۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

همه دردم اینست....

یک نفر درزندگی من هست....

..که نیست...!!!! 

+نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت٥:۳٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چقدر سخت است منتظر قاصدک آرزوهایت باشی درجاده ای که هیچ بادی نمیوزد

+نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

شب مرداد به آرامی یک مرثیه ازروی سر ثانیه ها میگذرد.....

ونسیمی خنک ازحاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد

باید امشب بروم 

مرداد هم رفت مادرم.......چون تو.....افسوس دوباره می آید وتو رابرگشتی نیست 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

میخراشد صدای دلنشین شکستن زردی برگهای بی جان

عبورآسان تراست

              دربرگ ریزان خزان بی تو بودن 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٤٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مجرای احساسم متراکم از بغضیست که توخالقش بودی!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٢۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

روسری ام را که گره می زنم بغض دلم به یکباره بازمیشود.......

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هیچ گاه به کوچه بن بست ناسزا نگو رنج بن بست برای کوچه کافیست....

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

تقصیر برگ ها نیست آدم ها همین اند!بهشان نفس میدهی لهت میکنند.....

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اشکهایم روی گونه هایم سرمیخورندوبه سمت قلبم روان میشوند...

چه خودخواه است این قلب همه را میخواهد........حتی اشکهایم را!!!!!!!! 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

امشب هرکاری میکنم که آروم بگیرم نمیتونم شاید چون هرسال صبح عیدفطرمامان بیدارمون میکردوکلی پرازشوروهیاهو میشدخونمون معمولا فسنجون وخورشت بادمجون میپخت میشستیم دورسفره همهمون بودیم نوه هاش امیرحسین وبیتاوهومن

 اصلا یادم نیست بعد مامان باخوشی دورهم جمع شده باشیم دلم داره میترکه هرکاری میکنم دلم آروم نمیگیره گفتم بیام وب گردی حواسم پرت شه که  تو وبلاگ علیرضا خوندم نوشته بود ....

گفت با مادرجمله بساز گفتم با مادر جمله نمیسازم دنیامو میسازم .... 

یه جورایی به همه تون حسودیم میشه که مامانتون توچشاتون زل میزنه ومیفهمه تودلتون چه خبره وشما آروم گونشو میبوسین ومیگین.......مامان بار آخره..... 

+نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

روزهای خدا...خداحافظ

لحظه های دعا...خداحافظ

رمضان هم تمام شد....اولین رمضان بی مادرم...اولین عید فطربی مادرم

خدایا تورا به حق تمام روزهای پربرکتت  مادرم را غریق رحمتت گردان که من بنده حقیر تو نتوانستم از این گوهرت نگهداری کنم درآغوشت آرامش ابدی رانثار مادرم.......و

تمام  پدران ومادران خفته درخاک کن

دوستان عزیزم یک صلوات نثارتمام ارواح خفته درخاک علی الخصوص مادران ازدست رفته کنید

الهم صل علی محمدوال محمد وعجل فرجه

عیدتون مبارک ایشالا هیچکسی تو دنیا عیدش به بغض آلوده نباشه امین! 

+نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٤٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سکوت سرتاسراحساسم رافراگرفته!!!!!

دیگراحساسم نفس نمیکشد!!!!

خدایا...انگاراحساسم راکشته ام!!!!!! 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سفرکرده کجارفتی؟

چراتنها؟چرابی من؟!

نگفتی سخته دلتنگی!نگفتی زوده این رفتن؟!

به دنیال چه پایانی خلاف جاده ایستادی!

چراتاعادتت کردم به فکررفتن افتادی!!!!

چراباید به تنهایی دوباره بی توبرگردم؟!

توبگو...کجای قصه بدکردم؟کجای قصه بد بودم!!!!!!!! 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دیوانگی وجنون دیواربه دیواردلم هستند....

کسی چه میداند شاید بعدازاین همه سکوت....من هم خانه شدم باآنها....... 

باران... 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٢۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

حروف روی کاغذ می رقصند ومن هنوز برباوراینکه واژه ای را درخور نام تو بیابم!

هنوز دلم تنگ است...هنوز

ومن درگنگی واژه ها نیست میشوم مدهوش....

صدای سرخوردن قلم مرابه خود می آورد...

تمام ورق هایم خط خطی ست

  از نام تو..... 

باران ....

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٢٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

پاهایت را به من قرض بده زانوهایم تحمل غمهایم راندارند......

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

باران راسنگ هانمی فهمند!باران رادل نرم خاک درمیابد...

سنگها هم روزی خاک میشوند!آن وقت میفهمند که باران چه میگوید!!!!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:۳۳ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هیچکس نفهمید خداوند هم تنهابودنش رافریادمیزند

                          قل هووالله الاحد 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٠٤ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

تو میبخشی همه دیروز منو........

     تومیبینی حال هرروزمنو......... 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٢٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

زندگی مثل فیلمها بود

+نوشته شده در جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٥٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم!مهربان مادرم....

شب قدرآمدبی تو!بی آنکه باشی وسجاده ات را رو به آسمان پهن کنی واشکهایت به پهنای صورتت بباردوسجاده ات راخیس کند...مادرم  دیشب جای تواشک ریختم...جای تو دعاکردم...جای تو روبه آسمان دعاکردم..جای تو قرآن به سرگرفتم....اما...مادرم من کجاوتوکجا....من هیچ گاه چون تو نمیشوم  الهی خدابرای هیچ کس نخواهد  که زخم هایم راالتیام نیست....میبینی به روزی که تورا به خاک سپردم نزدیک میشوم به روز سیاهی که داغ بردلم نهاده وتاابد قلبم رامیسوزاند..........287روزبی توشب روزمیگذرانم

+نوشته شده در جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم برای..........تنگ شده خیلی!!!!!!

خدایامیشه یه باردیگه بهم فرصت بدی؟؟؟؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

چمدانی خسته ام!هیچ کس مرابه خاطرخودم نخواست.......

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینجا اندوه من پابه ماه است..........من اما...............منتظر هیچ تولدی نیستم!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

کاش برای یکبارهم شده روزگاربازی رابه ما میباخت........

مگرچه لذتی برایش دارد این برهای تکراری......!!!!!!!!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤٧ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سنگ در برکه می اندازمومیپندارم باهمین سنگ زدن ماه به هم میریزد

کی به سنگ زدن پیاپی در آب میشود ماه را ازحافظه آب ربود؟؟؟؟!!!! 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دیر باریدی باران دیر......

من مدتهاست ازحجم نبودن کسی ...........خشکیده ام!!!! 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام!پردردوپرغصه!!!

امشب دومین شبی ایست که دختری....مادری...مادرش را به خداسپرده چون من که275روزپیش مادرم را به خداسپردم...

زیرآسمان این شهر زنیست که دیگر لمس دستان مادرش را نخواهد داشت خواستم تسکینی باشم برای دل زخم خورده اش...اماخودزخمی ترم....نازنین زنیست که که امشب هزاران شب دیگردورازمادرش خواهد بود چون من چون هزاران هزار چون من

دوست خوبم...نازنین...بااینکه نمیشناسمت وهیچ گاه ندیدمت اما دلت راروی دل خونین من بگذار شاید آرام گیری 

به این بیاندیش که آرام خوابیده وهیچ چیز هیچ کس دردی برئردهایش نمیگذارد بیاندیش که خدا مهربانترین است پس بهترازماازاومراقبت میکند

ازدوستان عزیز میخوام یه صلوات مهمون این مادرمهربون کنید ممنون 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٥٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مثل رود........یک عمر هرکه رادوست داشتم بدرقه کردم........

+نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بعضی نبودن هارو هیچ بودنی جبران نمیکند.........

              کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند!!!!!!!!  

+نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٠:۳٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

تنهاکه باشی ..............گاهی آرزومیکنی....... 

             یک نفر اسمت را صدا کند!!

              حتی اشتباهی!!! 

+نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

به قول یکی از دوستای وبی خالی از هر حرفم پر ام از دلتنگی!

یه چند وقتی مجبورم دیر آپ کنم 1هفته زمان میخوام واسه اینکه از این کابوس رها شم

فعلا خداحافظ

بعدا میام

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٦:۳٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

به روی برگ زندگی دوخط زرد میکشم

    وچشم عاشق تورا که گریه کرد میکشم

تورفتی و بعدتوکسی نگفت با خودش    

               که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٦:۱٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

درهیاهوی زندگی دریافتم:چه دویدنهایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت درحالی که گویی ایستاده بودم!

چه غصه هایی که فقط آرامشم را گرفت درحالی که قصه ای کودکانه ای بیش نبود!

دریافتم:کسی هست که اگربخواهد میشودواگرنخواهد نمیشود.....

   به همین سادگی!!!!!! 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایااشکامو ببین حتی زیر این بارون هم پیداست!

+نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

+نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آددمهای کنارم مثل جمعه میمانند.......

......معلوم نمیکنند"فرد" هستند یا"زوج"

....پرازابهامند........ 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

زندگی مانند قصه مرد یخ فروش است......

.......از اوپرسیدند فروختی؟

 ......گفت :نخریدند......تمام شد.. 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠٦ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خوابهایم بوی تورا میدهد..........!!!!!!!!!

نکند آن دورترها مرا درآغوش میگیری......... 

+نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

رمضان هم آمد مادرم!بی تو آغاز شد ونیستی تاسفره پهن کنی وصدایمان کنی تا افطار کنیم

چه دنیای غریبیست.....هیچ چیز سرجایش نیست

رمضان برهمه مبارک......

+نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ساعت٦:٠۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مامان خوشگلمماچ

+نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ساعت٥:۳٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بی تو مادر شاخه ای پژمرده ام زنده نیستم گویی که مرده ام

با همین دست شکسته شرمگین به گورسرد توراسپرده ام

بادوچشم منتظر ناگریزلحظات آخرت راشمرده ام 

درد داشته ای دم نمیزدی آن سکوتت را به میراث برده ام

زجه میخواهد برآید هردمی  مینهم داغت را به روی گرده ام

حسرت نبودنت آنقدر هست که بدانی که من جز آن حسرتی نخورده ام!

جان من بودی وجانانم باش پیش تو چون سروری من برده ام

این شعروداداشم واسه مامان نوشته بودخیلی دوست دارم این شعرو واسه همین واستون نوشتم

+نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ساعت٥:٢۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

آدمست دیگر

یک روزحوصله هیچ چیز راندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور !!!!!!!!!!!!!

حسین پناهی! 

+نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم!دوباره پنج شنبه روی تلخش را نشانم داد..همان دلتنگی را منظورم است همان بغض سنگینی که گاه وبیگاه روی سینه ام سنگینی میکند...این دلتنگی را پایانی نیست انگار...تورفتی وپایم درپیچک انظارگره خورد.همه ازغصه های من گله میکنند همه میخواهند فراموش کنم تورا!!همه میگویند زندگی درجریان است باید سرکنم!امازندگی درجریان نیست وقتی صبح برمیخیزم وصدایت را نمیشنوم!درجریان نیست وقتی دلم میگیرد از زخم دیگران تونیستی که درآغوشم بکشی وبگویی آرام باش نازنینم توببخش!!!!نمی توانم ببخشم مادرم!اصلا قدرت بخششم راگم کردم!بزرگی میگفت.....

توقع چیزیست که همه ازتوانتظاردارندوتونباید ازکسی انتظار داشته باشی!

مادرم!به خوابم بیا.......شاید آرام بگیرم!!! 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گفت:جبران میکنم!گفتم:کدام را؟

عمر رفته را؟روی شکسته را؟دل مرده اما تپنده را؟حالا من هیچ!جواب این تارموهای سپیدرامیدهی؟

نگاهی کردوگفت:چه پیرشده ای!

گفتم:جبران میکنی؟

گفت......کدامشان را؟؟؟؟؟!!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٢٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دفتر زندگی راکه بازمی کنم تواز سطراول شروع میشوی ومن خط آخر....تمام.....

فاصله من وتوجاده پرپیچ وخم خاطره هاست

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:۳٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

کسی نمیداند درآسمان پرنده ای است

که از قلب من رفته وبه ابرها پیوسته

پرنده ای که تمام رازهای مراباخودبرده است

ولابلای پرهایش تکه ای ازقلب من است

که سرخ میزند تند تند گاهی با لکنت

وگاهی بی وقفه

حرفی هست که پرنده به خدا خواهدگفت

حرفی که در قلب من است

وکسی جزپرنده آن رانمیداند! 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

احساس سوختن به تماشا نمیشود.....

            آتش بگیرتابدانی چه میکشم!!!!!

+نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم برات تنگ شده.....

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مامان جانم سلام!میبینی توروخدا!این وبلاگ منم شده مصیبت نامه.....همه شاکی شدن دوستامم دارن فرار میکنن از این همه غصه من......نمیخوام خداییش غمنامش کنما...امانمیدونم چرااینجوری میشه...چیزایی که تودلمه مینویسم به خدا....ببین تقصیرمنه که هرکی میرسه دوست وآشنازخم میزنه به دلم وبعدشم میگه ای وای ببخشیدمنظوری نداشتم....میبینی مامان!تقصیرمنه که هرچی فکرمیکنم هیچ آرزویی تودلم نمیاد نمیدونم چه مرگم شده هیچی شادم نمیکنه....خلاصه اینکه دوستان اگه مطالب وبلاگم ناراحتتون میکنه عذرمیخوام...به بزرگی دلتون بنده روحلال کنین

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایا!سلام...دوباره منم...همانی که هوای دلش همیشه ابریست وچشمانش همیشه  بارانی...خدایا!چرا همیشه چیزی هست که دل کوچکم را بلرزاندواشک را روی گونه هایم روان کند؟کاش چون دیگران بامن حرف میزدی!هزاران سئوال برذهنم فشارمی آورند ومن هیچ پاسخی برایشان ندارم!خدایا....مهربان خدا...توکه همیشه درپندارم روزی مرادرآغوش خواهی کشیدوآرام درگوشم زمزمه میکنی....بنده کوچکم...آرام باش تمام غصه هایت تمام شد....اکنون اینجایی درآغوش پرمهرمن!خدایا....باورکن خستگی ام را!!!!!خدایا کاش بگویی که جهنمی درکار نیست که من این روزهای برزخی را میگذرانم...خدایا..

امشب خسته ترازهرشب دیگرم...کاش میشدگوشه ای بنویسم...خدایا امشب خیلی خسته ام!فردابیدارم نکن!بگذاربرای همیشه بخوابم!!!!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ساعت۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اینم عکسای سفر

+نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٥۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

شبها زیردوش آب سرد بیصدا بغض زخم هایم ......رارهامی کنم وهمه می گویند.....

خوش به حالش....

چقدرخوش بخت است...... 

+نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:۳٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دوستای عزیزم سلام!

قراره 2روزه با گروه کوهنوردی بریم دماوند.....ایشالا بتونیم قله روبزنیم

ممنون که بهم سرمیزنین  

عزیزای دل من!دعاکنین کوه بتونه بهم صبوری بده تابتونم این روزای سختوتحمل کنم... 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مامانم!کجایی پس؟دارم دیوونه میشم از دوریت1چرا این روزاتموم نمیشه هرروز میخوابم وبیدارمیشم ونمیبینمت مامان!مامانم!چراجواب دخترت ونمیدی؟دلم داره میترکه از دست این آدما از دست این روزا!!!!دارم گر میگیرم اما ظاهرمو حفظ کردم میبینی مامانم!دخترت بازم آروم به نظر میاد اما دیگه طاقطتم داره طاق میشه مامانم!چراهیچکی از چشام نمیفهمه که چقددلم برات تنگه؟چنروزدیگه باید به عکست زل بزنم وآه بکشم وبارون بشه چشام!

مامان!مامانم توروخدا جواب دلموبده.....گیرکردم تو این روزا!!!!!! مامان برام دعاکن...تنهایی دلموپوسونده..

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٥۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هوای شانه ای بردلم زده که خستگی های احساسم رادرآغوش بکشد!!!!!

هوس نگاه مردانه ای که جور دلواپسی هایم را...این روزها بی بهانه بکشد........

بی هیچ بهانه ای!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

امروز بازهم پستچی پیرمحله مان نیامد!!!!یابایدخانه مان راععوض کنیم یاپستچی را!!

توکه هرروزبرایم نامه مینویسی؟؟؟؟

          مگه نه...؟؟؟؟ 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ساعت٧:٥٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

تازه حکمت بازی های کودکی رامیفهمم....

زوووو....

      تمرین این روزهای نفس گیربود!!!!!

+نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ساعت۳:۳۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

بامن بمان!

آنهاکه رفتنشان راتاب آوردم تونبودی!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

این روزهاچقدر شبیه سکوت شده ام!

باکوچکترین صدایی میشکنم!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت٢:٢٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم جرعتش قطره ای بیش نیست......

              توای عشق آن را به دریا ببر......

+نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٠:٠۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

پنجه درافکنده ایم بادستهایمان به جای رهاشدن

سنگین سنگین بردوش میکشیم باردیگران را به جای همراهی کردنشان.....

 

عشق مانیازمندرهایی ست نه تصاحب.....! 

درراه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.....!!!!

بسیاروقتهاازغم وشادی خویش سخن ساز میکنیم !اما درهمه چیزی رازی نیست.....گاه به سخن گفتن اززخمها نیازی نیست

سکوت ملالها از راز ماسخن تواند گفت....!!

پیش ازآنکه به تنهایی خودپناه بریم ازدیگران شکوه آغازمیکنیم فریاد میکشیم که ترکم گفته اند....

چرا ازخودنمیپرسیم که کسی رادارم که احساسم رااندیشه ورویایم را...زندگی ام را با اوقسمت کنم؟!

آغاز جداسری شاید ازدیگران نبود......!؟

+نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

پس از سفرهای بسیار وعبورازفراز وفرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که درکنارتو......لنگر افکنم

بادبان برچینم....پارو وانهم.......سکان رها کنم.......

به خلوت لنگرگاهت درایم ودرکنارت پهلوگیرم

آغوشت را بازیابم....استواری امن زمین رازیر پای خویش......


 

+نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:۳٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

می خواهم آب شوم درگستره افق...آنجاکه دریا به آخرمیرسد وآسمان آغاز میشود

می خواهم با هرآنچه مرادربرگرفته یکی شوم.......

حس میکنم ومیدانم....دست می سایم و میترسم...باورمیکنم وامیدوارم که هیچ چیزبا آن به عناد برنخیزد.......

میخواهم آب شوم.......

+نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

من دردمشترکم..........

                         فریادم کنید......!!!

+نوشته شده در یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ساعت٧:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نازنینا مهربانا جانا سلام...

گرم وپراحوال که شاد شاد میخواهمت....

اولین بارکه تورادیدم بوی علف های خشکیده می آمد...زمان درتنگنای عجیبی گیرکرده بودومن هزارا هزاردلهره راروی دلم حس می کردم!

درگنگی عجیبی گیرکرده بودم چشمانت را نمیشناختم هیچ گاه ندیده بودمشان اما همان باراوال دل شکسته مرالرزاند

من محصوربودن تو......

تن یخ بسته ام آرام گرم میشدومن حس میکردم سرخوردن خون دررگانم را!!!!!!!

گذشت .....روزهاگذشت ومن دستانت راگم کردم میان اینهمه دلواپسی......

امابدان....!!!!

مثل کودکی محتاج محبت بی ریای توام!مثل بیدی درچنگال بی مهری باد اسیرم من خودراگم کرده ام توپیدایم کن

نمیدانم روزی این عطش جانکاه من برای رسیدن به توپایان میپذیرد یانه...چقدردیرشناختی ام...که من بیتاب ترازتولحظه هارادرحسرت نبودنت زجرمیکشم....

تومیپنداری که هنوزشایدبیش ازمن عاشقی..

اماآرام من....من بیتابم دستانم را........

دیگر هیچ........... 

+نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ساعت۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

کاش......

+نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایا!!!حالم خوب نیست جون هرکی دوست داری یه کاری کن!!!!من  خیلی خسته ام!نمیخوای دستاموبگیری؟؟؟؟؟؟؟

بغلم کن......لطفا

+نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

می گویند آلفرد هیچکاک، استاد بزرگ سینما و متخصص هنر ترساندن مردم، در حال رانندگی در جاده­های سوئیس بود که ناگهان از پنجره ماشین به بیرون اشاره کرد و گفت: " این ترسناک­ ترین منظره­ایست که تا حالا دیده­ ام " و امتداد اشاره او، کشیشی بود که دست بر شانه پسرک خردسالی نهاده بود و با او صحبت می ­ کرد. هیچکاک از پنجره ماشین به بیرون خم شد و فریاد زد: " فرار کن پسر جان! زندگیت را نجات بده! "

+نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

مادرم سلام!چقدردلتنگ بودنت هستم!

خانه باغ هنوزبوی تورامی دهد!هنوزجای قدم های تو روی گل ولای کف باغ جامانده!هنوزریحان ها رشدمیکنند...درختان زیتون بارمی دهند....تمشک ها دورباغ راگرفته...اما نیستی مادرم!هنوز بادمیپیچد لابه لای صنوبرهای پایین جاده....!شالیزارها دررقص باد تماشایی اند....این راهمیشه میگفتی....آخ مادرم گندم های طلایی خودرادرخورشید جلا میدهند!!!یادش بخیر چقدر لابه لای این گندمها پی من میگشتی !وصدای توکه میپیچید درگندم زارها که مهدخت شب شده بیا خونه....ومن بادخترهمسایه هنوزمشغول بازی بودم.....چقدرزود بزرگ شدم!!!چقدرزودازآغوشت بین این همه سیاهی رها شدم!!!

امروز240روز است که دستانت را نبوسیدم!240روزاست که زمین گامهایت را به دوش نکشیده....آخ مادرم....نمیدانی مرغ مینای توروزهاست روزه سکوت گرفته...دیگرصدایت رانمیشنود که با صدایت فریادرا در گلویش ترانه کند!!!مادرم...زمستان آمد...بهار....وحالا تابستان......

میبینی حتی تابستان هم بی تو آمد...... 

+نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم غمگین است....وقتی دردم رانمیدانید باخنده سنگسارم نکنید.......!!!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٠:٠٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

یه جایی میرسه که آدمی دست به خودکشی میزنه...نه اینکه تیغ برداره ورگشوبزنه نه!!!!!!

قید احساسشومیزنه................

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !! خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست ! خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ، خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ، خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !! خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!! خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !! خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!! از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟! خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟ خدا همین جاست ، نه در عربستان! خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !خدایا دوستت دارم...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٥٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام به همه دوستای خوبم رفته بودم شمال به پیشنهاد یکی ازدوستان شب جنگل موندیم روحم خسته بود

انگارسبک شدم

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت۸:۳٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

شادروان حسین پناهی دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند. میدانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... ! از همان زمانی که جای " تو " به " من " گفتی : " شما " فهمیدم پای " او " در میان است اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود. این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می بینی راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خـــــــوب می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری. وقتی کسی اندازت نیست , دست بـه اندازه ی خودت نزن.. این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند! بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا, بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایا...یاخیلی برگردون عقب یا بزن بره جلو.....

اینجای زندگی دلم خیلی گرفته........... 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٠۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

امروز هم گذشت مانند یک عمر......

                        من غم نمیخورم غم میخورد مرا........

                       ***************

ترسم اگرحکایت غمهای خودکنم..........

غمگین شوی آنهم غمی دگر.......... 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

می دانم سخت شده ام! 

اما توصبوری کن!

با من صبوری کن که من سالهای سخت دیروز راهنوز پیش رودارم!!!!

من هنوز سیاهی دیروز رادر روشنی امیدنشسته ام!!! 

توروشنایم باش!!!

که بودنت تمام بدی هارا ازمن دور میکند...سیاهی هارا.....

بالشم پراز وحشت تنهاییست درسوگ نبودنت..... 

دستانم را بگیر..من لالایی کودکی ام را درفریادهای بادگم کرده ام!!!

که با دستان نوازش توخواب میهمان چشمان منتظرم میشود....!!

می خواهم در آرامش نگاهت غرق شوم...آنجا که زیباترین رویاها لمس میشود!!!

میخواهم آشوب غصه هارا روی تنت ترانه کنم !!!!!!!

بامن صبوری کن!!!.......قول میدهم رها شوم!!!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

اجازه خدا!!!!!!!

میشه ورقمو بدم؟میدونم وقت امتحان تموم نشده !

ولی من خسته شدم!!!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گنجشک میخندید چراهرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم!اما من

 

میگریستم به اینکه حتی او هم محبت مرا از سادگیم می پنداشت.....!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت۸:۳٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام خاتون...!!!

باز سلامی تکراری...

می بینی؟وقتی ازهمه چیزوهمه کس خسته ومستاصل میشوم بازبه سوی توپناه

می آورم!فراموش کرده ام که تورا دست خدا سپرده ام..چگونه توانستم این گونه رهایت کنم؟!

باز دلتنگم...دلتنگ روزهای که باد لابه لای درختان زیتون می پیچید ومن می دویدم تا به توبرسم...

دلتنگ شبهای سیاهی که من در آن تاریکی محض میان آن همه سیاهی تورامیافتم!!! 

وآرام میشدم...

دلتنگم خاتون دلتنگ ریحان های بنفش حیاط خانه تان...دیگرریحان ها عطری ندارند...

آه خاتون چقدردلتنگ باتوبودنم......!!!هنوزدلتنگ باتوبودنم...... 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

درنبودنت لحظه هارا باساعت شنی اندازه گرفتم!!!!

یک صحراگذشته.....نمی آیی؟؟!!! 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت٥:٤٢ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

!!!!!

+نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

جسارت میخواهد نزدیک شدن به افکارزنی که روزها مردانه با زندگی میجنگد...!!!

اما شب ها بالشش از هق هق زنانه خیس است............ 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

من با کسی سرجنگ ندارم...!!!!

اما با باد...که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد..

نمی دانم....چه باید کرد؟؟!!!

+نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٥٤ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

گاهی برایم شعر بخوان...

گاهی تنها به دیدنم بیا.....

وبازهم ننوشتن های مرا آغاز کن!شاعری ام را برهم زن!!!!!!

تودائم می گریزی ازدستانم...ومنکرمی شوی حتی وجودم را...

ونافهمی من از گریز تو آغاز میشود....

من در بند توام!!!!!!دربندروزمرگی.... 

+نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٥۱ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

خدایا!!!!!!مخلصتم!!!

کسی با برگ برنده من دلمه نپخته!؟؟؟؟؟؟!!!!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:۳٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

غریبه شده ام با نگاه تو!!!

نمی یابمت هرچه می گردم!؟ سرگردان توی کوچه ها روان میشوم بازنمی یابمت1

درگریزم از این روزهای غلتیده درمه!نمی یابم دستانی راکه مرحم زخمهایم بود!!1

مادرم!!

مادرم!!

رفیق شب های هق هق!همدم روزهای پرخنده وشاد

پناه خستگی ودرد

کجاماندی که این چنین بیگانه شده ام با خویش!!!

که اینچنین سرگردان روزها را میشمارم!!

دیروزها...نرم خندهایت آرام جانم بود 

امروز فاب عکس توشاهد اشکهای بی  امانم!!!

مادرم......هرازگاهیست....شانه هایت را گم کرده ام!!! 

226روزه........نیستی!!! 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٢۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

همه چیز رافروختم جز آن صندلی که مخصوص تو بود!!!!!!!!!!

شاید آن روز که برگردی....خسته باشی!!!!!!! 

+نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٤۱ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام!نمیدونم چرا آخرهفته ها غم عالم میادتودلمو انگار دنیا روشونه هام سنگینی میکنه همه چیزم قاطی پاتی میشه اصلا نمیتونم ذهنمو جمع وجورکنم!!!!!درهرصورت به خاطر غلط املایی ضایعی که تو مطلب قبل داشتم عذر میخوام نمیدونم بزارین پای دلتنگی واسه خاتون!!!واسه مامان!!!واسه بابا که اینروزا روز پدره ومن نمیتونم بهش تبریک بگم چون اونم پرزده!!!!!کسی چه میدونه شاید قسمت این باشه که منم توتنهایی......

بیخیال همینه دیگه من که عادت کردم به این رخوت وتنهایی!شاید توهم عادت کنی! 

به بهشت نمیروم اگرمادرم آنجانباشد ..........

+نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

به بهست نمیروم اگرمادرم آنجا نباشد.................

                                 حسین پناهی!!!!!! 

+نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت٦:٤٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

جرفهای توخوب است!برای این دل خسته هوای تو خوب است!بگوچگونه بگویم چقدر

آینه ای!بگو چه چیز بریزم به پای توخوب است!

چقدر ساعت خوبی است هفت بعدالظهر.....

چقدر خسته ای اما صدای تو خوبست................ 

+نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠۸ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

فراموشت نکرده ام نازنینم!!!!

فقط.......

ازنهایت درد  به بی حسی رسیده ام!!!!!!!11 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٤٥ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دلم پر است...

پر.....پر ....پر 

آنقدرکه گاهی از چشمانم میچکد....

اینروزها اشک بی امان ازچشمان سرازیر میشود.....در مسیر رفت وآمدهایم اشکهایم را پشت پلکهایم پنهان میکنم!

شب ها روی بالشم آنرا ترانه میکنم وگاه بابی حوصله گی بغضم را با غذایم میخورم!!!!

نمیدانم چه مرگم شده!شاید دوری مادرم!شاید دوری عشق از دست رفته ام!

شاید.....خسته ام!انگارهزارسال است نخوابیده ام!دنیا روی شانه هایم سنگینی میکند!

کجا دنبال آرامش بگردم؟کسی نیست یاریم کند آیا؟!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

نازنینا!جانا!مهربانا!

نمیدانم چه بگویم؟!ازاین روزهای غبارگرفته دورکه منوتورا انگارهزارسال ازهم نگه میدارد...

که من نه شاعرم نه شعر میدانم!که جملگی حرفهایم همگی مشق دلتنگیست....

از امروزم میهراسم !که میپندارم که بودنم تورا می آزارد!!!!!

حال که خود مستاصل ازتمام بودنم هستم!

ازچه بگویم؟

ازعشوه های پرمخاطره تو!!!

ازخشم توکه دل بی پناهم را میلرزاند....توبگوعزیز دل از چه بگویم؟

این جمله ها که به هم میپیوندند دردی از تودوا نمیکنند..میدانم!

اماکاش میدانستی که کوله بار دلتنگی را ازشانه هایم میدزدند....ومن آرام میگیرم...

دیروز را به من بازگردان!!!!

خلوت غم گرفته ام را حال چگونه پرهیاهوکنم؟که هرچه میگردم...تورانمی جویم! 

دیروز را میخواهم!...آنجاکه هرچه بود عشق بود...

آنجاکه زیباترین رویاها لمس میشد...

آنجاکه صدای گرم تو آرام جانم بود....

عزیز دل....

ما قلب خویش را ایاد برده ایم!

باهم زیستن را.... فراموش کرده ایم...

کاش میدانستی کوچه باغ دلتنگی ام ردپای تو جا مانده در واپسین گام های بودن تو...

در این زمان که هر لحظه اش انگار هزار سال میگذرد...

من رفتم....تو نیز گذشتی....اما بدان یک نگاه تو جاودانگی حسرت باری را به قلبم سپرد.....تو که هیچ گاه غم درونم را حس نکردی....

افسوس که بیهودگی درعشقم رخنه کرد و من.............پوسیدم 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه” پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست… پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

+نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

تودر آرامشی از من میخواهی شکیبایی!!!!

      ولی دردفراق تومرابرده به رسوایی.....

برو آسوده باش مادرتواهل آسمانهایی....

    زمین زشت است برای تو برای تو که زیبایی.... 

برای مادرم ....زیبا 

+نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت٩:٠٠ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

سلام مادرم!!چقدردلتنگ بودنتم!امروز218روزاست که ندیدمت!لمست نکردم!نبوسیدمت!نبوییدمت!

آخ مادرم!انگارهزارسال میگذرد از رفتنت!نمیدانم چقدرتاب میاورم نبودنت را که این دلسوخته دیگر تاب این روزها راندارد!شب ها بیداری را رج میزنم!روزها با چشمان سرخ وپف کرده حرفهارا میخورموسیرمیشوم

مادرم!نازنین مادرم!کجای قصه ماندی! که نمیتوان پیدایت کنم؟کجای این دنیا دنبالت بگردم که هیچ نمییابمت!مادرم!تمام لحظه هایم ازعکسهایت پرشده من میبینمت اما دستان قادربه لمس تو نیست.میبینمت آنگاه که چون کودکی خردسال صورتم را ازتاب اشک دربالشم فرو میکنم!آنگاه که از ترس زخم های دیگران فریاد میشوم وسکوت میکنم ابر میشوم ونمیبارم!میبینمت کنارم اما لمست نمیکنم!چگونه تاب بیاورم این لحظه هارا!این روزهای پوشیده از مه!گاه میخوابم شایددرخواب آغوش تورابازیابم!گاه بیدار میشوم شاید تامام این روزها کابوسی بوده است

میگریزم از همه چیز ازمه کس!دیگر هیچ چیز شادم نمیکند چون تو نیستی!!!! 

+نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

درخانه توجامانده نگاهم پس بده!

آن لحظه های دل انگیز دوستی!آن لحظه که دلم باتوگرم عشق بود! 

آن روزکه به تودل دادم تمام وقت.....

آن شب که دل من سوخت باغم فراق...

مویم سپیدشد جرم توکم نبود....

درخانه محقرعشق هنوزجای پای توست...

درکنج این اتاق تودرقاب مانده ای...

بفروش یاد خودرابه من..برو...

پس بده آن دوچشم سیاه را ازروی دوستی به من آن مهروماه را بی حدو بی حساب پس بده ای ماه بی فروغ من عکسی که پیش توبه خوشی هاگرفته ام!!

جسم مال تو....اماجان را ز روی دوستی به من مدتی هدیه کن تا من زسرنیاز زندگی کنم....

پس بده....به من آن لحظه های ناب رابی حدو بی حساب.....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت٦:۱٤ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

یه مدت میخوام ول کنم زندگی رو بزارم کنارعشق ودیونگی

چشامورواونی که میخوام ببندم یه مدت باهیچی باهیشکی نخندم

 به مدت میخوام لنگ چیزی نباشم هرروزخون ودلتنگ چیزی نباشم

 بترسن همه ادمااز منی که قراره یه مدت بشم یکی دیگه

یکم فرصت واستراحت میخوام یه شب خواب شیرین وراحت میخوام

میخوام بچه شم بازتواین سن وسال یه مدت جداشم ازاین حس وحال

 تومیدونی احوال خوبی ندارم غروبم سکوتم گمم بیقرارم

واسه اینکه خورشی ازچشام بتابه یه مدت بایدبی توقف ببارم

ببخشید که آروم نمیگیرم ازعشق  گریزونم ازخنده وسیرم ازعشق

بهت قول میدم بازبشم مثل اول بازم واسه باتومیمیرم ازعشق........

یکم فرصت............

آهنگ از عرفان سلیمی 

+نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت٧:۱۸ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

دنیا را که بغل گرفتیم....گفت:کاریمان ندارد

گفت:امن است

خوابمان برد........بیدار که شدیم آبستن تمام دردهایش شدیم.......... 

+نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:٢٦ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()

پرنده پرنمیزنه تو آسمون روزم یه قطره بارون نمیاد از آسمون هنوزم!!!!

بسته چشاشو انگار خوابه روزگارم هیچ کسی مرحم نمیشه رو زخم سینه سوزم

دلم میخواد رها بشم از آدما جدا بشم پربکشم به آسمون مسافر خدابشم!!!!

بسمه غصه بسه غم!ارزش من چقدرکم!!!!

تواین سرای بی کسی نمونده جزسیاهی وعدم

این شعر از برادر عزیزمه قلمش زیباست.........

+نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط مهدخت.... | نظرات ()