خوابهای خاتون............

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند..........سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده ..اعتراف به عشق های نهان....در این سکوت حقیقت مانهفته است وحقیقت...تو...

بخشش

من به اندازه تموم اتفاقای بدی که تو زندگیم افتاده به خودم مدیونم به اندازه تمام بردی هایی که در حقم شد و در مقابل فقط سکوت کردم!به اندازه شبهایی که تا صبح بیدار بودمو خوابم نمیبرد وفکر مث خوره ذهنمو میخورد.به اندازه تمام کارهایی که دوست داشتم انجام بدم اما ندادم به اندازه غرور بیجایی که گاهی وقتا داشتم به اندازه کم کاری هایی که درمورد خودم انجام دادم واسه اتفاقهای خوبی که قولشو. به خودم دادم که می افتند ونیفتادن من خیلی به خودم مدیونم!

شاید اگه کسی دیگه جای من بودخوشبخت تربود!

میدونم خیلی ازحقم زدم واسه بقیه ....این انصاف نبود !

میدونم"خیلی بدجنسی کردم !!!!!

من خیلی به تو مدیونم "خودم عزیز" منو ببخش

+   ماه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦

دلتنگی

دلتنگی درست مثل سردرهای میگرنیست گاهی عودمیکندمیگیردوول نمیکند میغلتی لای روزمرگی ها ودردرادرآغوش میگیری بلکم شایددست ازسرت بردارد اگرخوش شانس باشی ودمش رابزارد روی کولش وبرود،گاهی علاج لحظه ای اش دیدن دردآشناییست که مرهم روزهای بدو بدت است گاهی هم غلطیدن اشک روی گونه های تب دارت اما دوراقع علاجی ندارد دندان نیس که ازریشه بکنمش بیاندازمش دور به سرم وصل است جایی میان فکرم خانه کرده وریشه دوانده ونمیتوانم ریشه اش را بکنم میان همه خنده هایم میرقصد میان چشمانم جاخوش میکند ومیغلتدوسرمیخورد میان رگانم ...اماعمق فاجعه آنجاست که این دلتنگی راپایان نباشد وفاصله ات ازمخاطب دلتنگی هایت تاخدا باشد پ ن:خاطره هایم اندکی دردمیکنن

+   ماه ; ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦

تولدزندگی

تولد زندگی امروز10تیرهزارو سیصد ونودو شش خورشیدیست.زمان ساکن زندگی مثل یک فیلم صامت سیاه وسفید .گرمای بیوقفه تابستان خشک تهران که درست دست میگذارد روی گلویم .ومن که گهگاهی عبور میکنم وگم میشوم در بازی رنگها میخندم ومیچرخم ولبخند را نقاشی میکنم روی لبهای ماسیده قرمزم اما واقعیت چیز دیگریست چیزی در من فرو ریخته وبرای بازسازی به زمان طولانی نیاز دارم .فکر ها در سرم میپیچد درست مثل خیایان های پر پیچ وخم که آخر به یک دوراهی تنگ میرسند.باید عبور کنم وبشکنم این پیچ پیچ های سر در گم را.اینروزها تنها راه رهایی سرگرم شدنم با گلدانهاییست کهه که پرکرده اند خلوت ام را گلدانها را رنگ به رنگ انتخاب میکنم برای رهایی از این رنگ های سیاه وسپید.گلدان هارا قلمه میزنم برگها را هرس میکنم ولبخند میزنم با هر برگ تازه ذوق میکنم وبه هوا میپرم وسرشار از شادمانی برای پرورش یک یک موجود زنده چیزی که من هرگز قادر به انجامش نبودم تمام خوشبختی من این ها هستند اینها وچیزی که در وجودم میجوشد چیزی که تیر خلاص من است اینروزا پ.ن. من خوشبختم چون خدا هست پ.ن.درخت خشک تن من دوباره سبز میشود هرچه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد

+   ماه ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦

خوب نیستم

سرد شده ام،درست مثل کودکی که از فرط گریه کبود شده وتن یخ کرده اش دیگر هیچ گاه گرم نمیشود،درست کودکی که از هراس ووحشت تنهایی یخ کرده،زمانبندی ام به هم پیچیده،دیگر حتی توان پیش بینی کردن را ندارم،حتی بد!!!!!هنوز نمیدانم تا کی میشود تاب آورد ،روزهای دوگانگی وتشویش،صبح به صبح رژ قرمزم را روی لبم میماسم وتا شب بارها آنرا تجدید میکنم تا خودرا پشت این قرمزی سرخوش پنهان کنم،موهایم را کوتاه میکنم!ناخن هایم را رنگ میکنم رنگ به رنگ،باز حالم خوش نمیشود ،حتی گلدانهایم را دایم قلمه میزنم،هرروز میخندم،لبخند میزنم ،غذا میخورم ،راه میروم،اما اخر شب یه چیزی ته دلم سنگین میشود که دلم را میسوزاند.....ومیفهمم خوب نیستم،

13مرداد

+   ماه ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤

باور2

روزهارا مرور میکنم،هر شب وهرروز این هفت سال رفته را،هنوز نمیدانم کجای کارم اشتباه بوده که با این همه انعطاف باز اینچنیم همه چیز هوار شده سرم،باز رسیدم سرنقطه اول که هیچ چیز آرامم نمیکند ،تازه سیاهی هامیخواستند کوچ کنند از افکارم،باز باورم خراب شد،اینروزها باز به پیله ام پناه برده ام،همهنجایی که هیچ کس وهیچ چیزی در آن دروغی نیست،کاش میتوانستم باتمام وجودم بخزم میان پیله ام وهیچ سر برنیاورم،چه دنیای بدی شده،تاچشم کار میکند بدی ودروغ غلیان میکند،نمیدانم یک آدم چقد میتواند کوتاه بیاید،خودم را میگویم،هربار میگویم این بار آخراست،اینبار همه چیز را میگذارم زیرپایم وفرارمیکنم به ناکجا آباد خودم،اما واقعیت اینست که نه من پای رفتن دارم،ونه هیچ ناکجا آبادی خانه من است،آنقدر کوتاه آمده ام که دیگربه روی دنیا نمیرسم!

هراس باز میهمان دلم شده،این تنگ بی آب!ماهی زندگی ام دیگر یارای نفس کشیدن ندارد،خدایا تو تنهایم نگذار.....همیشه درخیالم خدا پیرمردیست با موهای سپید...که من میمیرم ومرا درآغوش میکشد....وآرام نجوامیکند همه چیز تمام شد دیگرآسوده بخواب.....

2مرداد1394،

+   ماه ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤

نیستی....

تو باشی زمان میرود بی مکث......نیستی ومن مانده ام وساعت خواب رفته دنیا

......وای بر من

+   ماه ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤

 

سلام،

دلتنگیهایم دوباره سرباز زده اند ولی نوعی دیگر،دچارنوعی جدید از سردرگمی ام ،نمیدانم اینجایی که ایستادم چقد واقعیست!شاید چون همیشه شکل همه چیز برایم زشت بوده به این خاطر هراس واهی بودن این روزها به جانم افتاده،سال 93هم تمام شد،خیلی سخت گذشت امسال مث تمام سالهای پیش فقط یک امتیاز ان هم آمدن فرشته کوچکی که بوی مادرم را میدهد،

شبیه یک لیوان سرپرم که دارد سرریز میشود،وقتی به خودم نگاه میکنم هراسم بیشترمیشود،دیوانه تانه ای در من درحال شورش است،نمیدانم امسال جرات پرواز خواهم داشت یا نه!

کاش کسی بیاید وبماند وهمه زخم های مرا مرحم باشد نه نمکدان به دست.....

عیدتون پیش اپیش مبارک...سال جدید پراز آرامش برای همتون

+   ماه ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳

نفس....

این روزها گاهی فکر میکنم که زندگی را با ناامیدی سپری کردن تنها راهیست که کمی تسلا میدهددل شکسته را حداقل اینست که احوال به ظاهر خوش امروزیاد آور خاطرات تلخت نخواهد شد.ژس بهترین کار اینست که خودرا به فراموشی مطلق بسپاری.خود فریبی هم نوع دیگری از تصلاست که خود را فریب میدهیم که حالمان خوب است ونجات میدهیم خودرا از طوفان سهمگین دلتنگی بی امان معشوق

ولی باز  برمیگردم سر خانه اول....چون تا شب پرده میکشد تمام خاطرات سر میخورند روی ذهنم ومن ناگزیر تمامشان را تا وقتی که حجله چشمانم را خواب مهمان میشود از بر میکنم

معشوقم کاش میدانستی که در این زمانه ای که عشق برای هر کس کلیشه ای زود گذر وکوته است تو برای من نفس بودی!!!!!!

+   ماه ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

خاطرات...

ای معشوق ای لعنتی ...حالاسالهای سال از مردن آن عشق گذشته وهیچ کدام از ما مدتهاست سراغی از قبر این جوان ناکام نگرفته ایم....اما انگار فراموش کرده ای که این مرده خاطراتی درد مثل تمام مرده های دنیا....درست مثل یک آدم معمولی...

میدانی حالا که باخودم فکر میکنم دلم برای همه آن لحظاتی که درکوچه پس کوچه های این شهر باتو گذراندم میسوزد تلفن های گاه بیگاه خنده های از ته دل حتی!!!برای همه وهمه دلم میسوزد...من میتوانستم در تمامی آن لحظات برقصم وتنهایی ام را جشن بگیرم..به جای اینکه با حرام کردن احساسم برای تو بیچارگی ام را جشن بگیرم.حالا سالها از آن روز میگذرد ومن اصلا نمیدانم همین دیروز بود سال پیش یا شاید سالها پیش.درست خاطرم نیست فقط هزیان آنروزها هنوز میهمان من است....خاطراتت درست مثل ویروس سرطان ریشه دوانده میان وجودم وهیچ نمیتوانم آنروزها را فراموش کنم وشبها دست بر گلویم میگذارند وبه آتش میکشند تمام ثانیه هایم را....حقیقا من نمیدانم چرا بعد گذشت اینهمه سال هنوز نمیتوانم التیام دهم این زخم هارا وهرروز هرروز کهنه تر میشنود چرک میکنند وسرباز میکنند......فراموش نکن سالهاست فراموش کردم شاد باشم....وتو نمک میپاشی این زخم را......

+   ماه ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳

زخم....

چقدر زخم ها وتاریکی های دیگران را بهانه کردم وزخم های خودم را فراموش کردم!درست زمانی که باید چشمهایم را باز میکردم درونم را می کاویدم نگاهم به بیرون وچیزهای پوشالی بود.میخواستم با مشاور وکتاب های هزاررنگ خود را درمان کنم تنهایی ام را سکوت مفرطم را وهزارن خستگی که سالها بر شانه هایم سنگینی میکرد

انسانها ناگزیر به زخم خوردن هستندواغلب بی دلیل زخم میزنند.این قانون زیستن است

زخم هایی که خوردنش به اندازه بهبودیش مهم نیستند...نمیدانیم که این زخم ها به مرور کهنه میشنوند خونریزی میکنند چرک میکنند وامانمان را میبرند وما اصلا به التیام درست نمی اندیشیم.درست مثل من که از لابلای کتاب هاوحرفهاحتی پناهگاه های مجازی  به دنبال ضماد بودم برایشان.

33پاییز را گذراندم ...هنوز روی همان نقطه ایستاده ام به دنبال راه حل درست!!!!!!

+   ماه ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳

محال

توآرزوی محال منی حتی با داشتن غول چراغ جادو........

+   ماه ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

دنیای اینروزای من.....

اینروزها حال مسافری را دارم که بلیت یکسره اش در دست ولی خیره به پشت سر انده ودل رفتن ندارد!دلم یخواهد بیشتر سالهای رفته زندگی ام را بگذارم توی چمدان جهیزیه مادرم وبگذارم پشت در!مضحک تر از حال امروز من کنکاش من برای یافتن چراغ سبزی برای بازگشت!

همه چیز در هم غوطه وراست!واز همه بدتر من که روی پوست شب تمرین خندیدن  میکنم.....میان لحظه ها لول میخورم وخیره میچرخم به دنبال زمان!برای بازگشت شاید !

شب است وسکوتش ومن.....صدای جیر جیر صبح که می آید از پشت پرچین خیال

وخواب که میهمان حجله چشمان من است

5:31صبح 2مرداد93 

+   ماه ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳

خدا.....

دستم را روی گردنم میگزارم وبه خدایی فکر میکنم که شنیده بودم از رگ همین گردن به من نزدیکتراست....نه خبری از خدا نیست!فقط نبض یک بیخدا میزند!

به یاد ی آورم روزی که خدارا پشت سرگزاشتم .رفتم دنبال زنذگی خودم!

حالا که این فکرخسته ام به بن بست رسیده وهر شبم درگیر بی خوابی وپ.چی کرده است به فکرش ی اغتم!خدا را میگویم!که مانند یک پادشاه مقتدر در قلعه رویایی خود زندگی میکندوحاضر نیست مرا ببیند!

به هیچ چیز کارندارم نه به مردم نه به این روزهای مردم!فقط خدای خودم را میخواهم!

همان خدایی که میشد بی دغدغه جلویش نشست وگریست.....وآرام شد!

حال فهمیدم هیچ کس مثل او نیست!حال که وجدانم وسط سینه ام نشسته ودارد رگ قلبم را پاره میکند!

میدانم برایت کافی نیست خدا!!!!

اما من همیشه دوستت داشته ام!!! 

+   ماه ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

مرگ خاموش

من بیهوده سوختم درست مثل یک سیگار روشن وسط لبهای کسی که سیگاری نبود

 

 

پ ن:گاه وبیگاه پرازپنجره های خطرم....به سرم میزند اینبار حتما بپرم!!! 

علیرضا آذر 

+   ماه ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

آخرین باران اردیبهشت...ا

 باران باریدورقص باران واشک مرابه کودکی هایم بردوتهی شدم از ظغیان افکاربی انتهاواسف بارحال!

+   ماه ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

نقاب

رقص باران روی برگ های حیاط خانمان را به نپاره مینشینم.تلخ میشوم چون خاطرات ....

دلم کودکی هایم را میخواهد همان روزها که زیر باران اردیبهشت با مریم تا خانه میدویدم وخیس خیس میشدم. دلم برای آنروزها تنگ شده آنروزهایی که موهایم فر فری میشد ومن  شادتر بودم....از این زنجیر بیزارم از باور هایی که خراب شد سرم از امروزهایی که مجبورم سکوت کنم ولام تا کام نزنم وتظاهر کنم به شاد بودنم....از نقابم میترسم از نقابی که اینروزها صبح به صبح جلوی آیینه روی صورتم میچسبانم

......بهار به نیمه رسیدو من شکوفه نزدم 

+   ماه ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

باور....

سلام!

روزنه های پیله ام را وارسی میکنم .مبادا روزنه ای باز باشدومن نفهمیده باشم!اینروزها باورهایم هوارشده اند سرم تمام آنچه تاامروز برایم روشن وشفاف بودند!

خدا نکند باورآدم خراب شود.....آنروز درون پیله مان میخزیم ودرکنج خلوتمان نفس میکشیم

نفس کشیدن اینروزها سخت شده خیلی سخت!

به قول عباس معروفی:کاش میشد دنیارابالا بیاورم!!!! 

پ ن:ازهمه ذوستان عزیزم ممنون که تنهام نزاشتین ... 

+   ماه ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢

بغض

مجراى احساسم متراکم ازبغضیست که توخالقش بودى! 

پ ن: بزودى به همتون سرمیزنم

+   ماه ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢

خواب

اینروزهاخواب تنها علاج فراموشی ام شده,,,,دستانم را که بالامیگیرم فقط بغض میکنم ومیبارم

,۷۱۶ روز فقط یک هفته به پایان مانده,,,,

شرمنده تمام محبت هایتان هستم عزیزان حتما جبران میکنم,,,ممنون که فراموشم نکردید

+   ماه ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

سلام

دوستان عزیزم سلام باتشکر از همه تون,,,, به دلیل داغون شدن لب تاب بنده که فردا قراره تحویلش بگیرم این چندوقت نبودم به زودى میام به همتون سرمیزنم

+   ماه ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢

تقدیر

چه بی رحم میشوی روزگار وقتی میگویی خودت خواستی!

تقصیر خودت بود!!!!!!!

پ.ن:وقتی غم تو خونه ات آشیون میسازه نمیتونی آشیونشو خراب کنی!

همه چیز سرت هوار میشه!!!!!

+   ماه ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

اشک.......

اشک ها....کافیست!

آنقدر آمدید که گونه هایم از دردتان زخم برداشته!

واز شوریان میسوزد!

+   ماه ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

فاصله...

درامتداد این جاده لعنتی!

از تو که دور میشوم.....خط های فاصله

میانمان هی بیشتروبیشتر میشوند!!!!

چه بیرحمند این جاده ها!!!!

+   ماه ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢

عیدت مبارک مادرم.....

سلام مادرم!خوبی؟655روز هم گذشت از لحظاتی که تو را داشتیم...از تمام عیدفطرهایی که تو بودی!پامیشدیم ودوره میکردیم سفره نهارت را!

گذشت !حال حسرت روزهایی برایمان مانده که تو میتابیدی بی منت بر ما!چقدر دلتنگت هستیم....دلتنگ محبت های بی دلیلت...دلتنگ "جانم"گفتن هایت!دلتنگ آغوشت!هنوز کودکیم!!میبینی!هنوز بعد این 655روز به هرکدامشان که زنگ زدم فقط گریستند!حرفی نبود...فقط اشک!

تنها چیزی که آراممان میکند این است که خدا مهربانترین است ما تورا به او سپرده ایم!پس او بهتر از هرکس دیگری مراقب توست!

فراموش نکن"ما هنوز هم خیلی دوستت داریم.ما همیشه خیلی دوستت داریم"

عیدت مبارک مادرم!

+   ماه ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢

نفرت....

بیزارم ازاون لحظه که روز درمیره....

لحظه ای که حوصله روز سرمیره.....

جیرجیرکا تا میخونن لالایی خواب

قلب من تازه داره میشه بیتاب.......

دوستان خوبم ممنون که وقتی نبودم به یادم بودید.........

+   ماه ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

خدایا............

خدایا..........

آخرین باری که آرزو کردم وگفتی:اجابت .....

هرچه بنده ام آرزو کرده باشد...از خاطرم برده ام!

کسی چه میداند..... شاید هیچ آرزویی به صلاحم نبود!!!!!!!!!

 

+   ماه ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢

پیله...

روزهای زیادیست از پیله ام بیرون زده ام..........

میبینی همان نشد که میخواستی!

هنوز پروانه نشدم!!!!!

+   ماه ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

عادت...

اغلب فراموش میکنم آسمان همه جا هین رنگ است اما اختیار میگریزم از چیزهایی که به چشمانم خیمه میزنندواین سد پرازآشوب روان میشود

عقربه ها را به جلو میرانم میروم....میدوم ....میگریم....میخندم....هیچ! 

زمان همین گونه درست مثل همیشه میگذرد

بی هیچ حرکتی!

سکون کامل!

ساعت های زیادی را خواب بودم اصلا نمیدانم چند ساعت اما زیاد بود....

دیگر آرام شدم...آرامشی از جنس عادت!!!!

+   ماه ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢

آشوب

زنگ تفریح خورشید را ابرها به صدا در می آورند

اینبار زنگ تفریح من به صدا در آمده

....هوا انگار ابریست در این گرمای جانفرسا

شاید هوای درونم است

نمیدانم!

چه زود پیر شدم !!!!در اوج جوانی ام!!!

اینروزها با شنیدن نام عشق دلم آشوب میشود

+   ماه ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

کوفتگی....

راه های زیادی راپیموده ام...برای رسیدن به تو!

دویدم ...در واقعیت...در خیال....

تنها کوفتگی هایش برایم ماند!

سالهاست که این کوفتگی ها درمان نشدند....

زمان می گذرد وفقط برف ایام روی موهایم مینشیند...... 

 

+   ماه ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

خاطرات...

هنوز پس از گذشت این همه سال پوست گرم تورا حس میکنم لمس دستانت را....

حتی حالا....که اتاق مه گرفته ام از غبار تلخی ها تاریک شده

حتی حالاکه اشیاء بی جان اتاقم یاد میگریند که سکوت کنند که بین اینهمه سکوت صدای خاطرات تو شفاف به گوشم برسد....اینروزها را دوست ندارم

اینروزهای غلتیده در مه.....این روزهای بی هویت!!! 

من تورا میخواهم ...در دنیای واقعی...خاطرات بودنت آخر یک روز مرا میکشد!!!!

میدانم....یک روز نزدیک..... 

 

+   ماه ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

نام تو...

حروف روی کاغذ می رقصند ومن هنوز بر باور اینکه واژه ای در خور نام تو بیابم

هنوز دلم تنگ است...هنوز!

حتی وقتی تو تمام اندیشه ام را پرکرده ای!!!

صدای سر خوردن قلمم مرا به خود می آورد....

تمام ورق هایم خط خطی ست...

از نام تو!! 

تقدیم به دوستی از جنس بلور... 

 

 

+   ماه ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢

دنیا...

باران تلاش میکند اینروزها از اشکهایم حرف تازه ای بیابد...

...درک کند!

اما هنوز پس از این همه سال تقویم گریه هایم مرموز مانده!!!

دنیای چشم های من پیچیده اند...

درست مثل دنیای پراز سکوت تو....!!!

+   ماه ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢

اعتراف....

راستش را بخواهید...بعد رفتنش هیچ چیز عوض نشد!

من...هنوز چای مینوشم...

....میخوابم وبرمی خیزم..هرروز...!

..قدم میزنم..

...هستم...!!

اما تلخ تر...تنهاتر... بی اعتمادتر!!! 

+   ماه ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

آرزوها...

آرزوهایم هوایی میشوند دود میشوند.....ومن معتاد خاطره هایم می شوم!!!!

امشب خیلی تلاش کردم آرزویی کنم اما هیچ به ذهنم نرسید جز.....بگذریم...چه آرزوی محالی!

نمیدانم چرا هروقت آرزویی کردم برآورده نشد وهمه گفتند مصلحت نبود

خدایا ...آیا آرامش هم مصلحت می خواهد....آرامشی از جنس مرگ!

شب آرزوها ست...خدایا خود میدانی قلبهایمان چه میگویند....پس بشنو...لطفا! 

+   ماه ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

احوال....

جالب است ثبت احوال همه چیز را نوشته است جز احوالم!!!!!!!!

حسین پناهی! 

تمام هراسم اینروزها اینست که از خواب بپرم خاطراتت هجوم بیاوردو من تاب گریه نداشته باشم.....یکی دوروز میرم پیش مامان...ممنون از حضورتون دوستان خوبم 

+   ماه ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

اینروزها.....

اینروزها حال کسی را دارم که پاییز را بدرقه کرده وپشت پنجره دلتنگی اش هراس نیامدن برف را دارد

اینروزها حال کسی را دارم که قاصدک آرزوهایش را باد برده...

اینروزها حال کسی را دارم که سبزی سالهای انتظارش به  زردی گراییده....

اینروزها ........بگذریم اینروزها حال خوشی ندارم!

دوستان عزیزم از اینکه اینقدر غصه هامو براتون شعر میکنم عذر میخوام! 

 

+   ماه ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزت مبارک مادرم

سلام مادرم....روزت مبارک....

تمام امروزم را چون دیوانه ها سپری کردم...کجا بروم؟چه کنم؟تمام خیابان ها شلوغ ومن حسرت به دلم ماند.......کنار نیمکت پارک ملت نشستم ساعتها وفقط رفت آمد آدم ها را نظاره کردم که با شیرینی وگل مسیرشان را میرفتندومن گاه به آرامی گریستم....حسودی نکردم....نه!فقط حسرت خوردم ...چقدر سخت است که پناهی نداشته باشی!!!

مامنی که کنارش آرام بگیری!چقدر دوست داشتم یک چنین شبی را ....تشکر های بی پایان تو......وشادی بی حد من..از اینکه خوشت آمده بود از چیزی که باهزار شوق برایت میخریدم....چقدر مهربان بودی ومن هیچ نفهمیدم! 546روز گذشت ....بی تو!!!!

+   ماه ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

نبودنت...

نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه

هیچ چیزی بعدرفتنت بهم کمک نمیکنه

 نشوندمت تو معنی عمیق وناب واژه ها

پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه 

امشب دوستی برام پیغام گذاشته بود که رفته سرخاک مادرم وچند دقیقه ای رو کنارش بوده از همین جا ازش هزار بارتشکر میکنم خیلی منت به سرم گذاشتین..... 

 

+   ماه ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

باران.........!

این روزها حال کودکی را دارم که بالن آرزوهایش را باد برده...

دلداریش میدهند ....اما کسی به وسعت دل غمگینش پی نمیبرند!!!

درد ها راگاه نمیتوان بیان کرد فقط میتوان بارید...... !!

کاش ..!مرا مجالی برای گریز از این همه باران بود...                    

 

 

 

+   ماه ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

همسایه..

روزهاست در همسایگی ام زندگی میکنند...دیوار به دیوار

شانه به شانه....گاه هجوم می آورند بی هیچ دعوتی!

گاه کز میکنند پشت فکرم ... 

جنون ودلتنگی را میگویم!

چگونه این مهمان ناخوانده را پس بزنم؟؟؟ 

+   ماه ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢

پر از حرفهای نگفته

لبریز از گفتنم .......اما...

+   ماه ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

خواب....

کسی خوابم را دیده که پرواز قاصدک ها را ترانه میخواندم......

کسی خوابم را دیده از جنس بلور  ....کسی که خانه اش نه از سنگ است نه از آجر

ازشیشه های به هم چسبیده ایست که از هر طرف بنگری خدا پیداست!!!

کسی که دلش به وسعت یک خورشید گرم است!! 

کسی خوابم را دیده که خوشبختی را به آغوش کشیده ام.... 

 برای دوست عزیزم ....خداکنه خوابش تعبیر بشه

+   ماه ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢

بهار

مثل درخت خشکی شده ام ....

نمیدانم چرا باز بهار آمدو جوانه نزد شاخه سار تنهایی ام!!!!

دوستای عزیزم از اینکه این چند وقت با اینکه نبودم وبهم محبت داشتین ممنون.....عید همه تون مبارک ......البته با تاخبر!!! 

+   ماه ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢

آخرین پست سال 91برای مادرم...

سلام مادرم.چقدر دلتنگت هستم

510روزگذشت...ببخش مرا که برای دستان پرمهر تو کوچک بودم....ببخش مرا که شاید دلت را رنجاندم....ببخش مرا اگر باری صدایم زدی وبا پرخاش جوابت را دادم....ببخش که هر بار صدایت کردم وگفتی جانم!!!چقدر عذرخواهی به تو بدهکارم بابت همه دفعاتی که نازم را کشیدی تا بخوابم......تا بیدار شوم....تا غذا بخورم...تا حرف بزنم..آخ مادرم...دلم آغوش گرم تورا میخواهد دلم حتی....گاهی عصبانی شدنت را میخواهد...کاش بودی...تمام دلخوشیم شده قاب عکسهای پی دپی تو روی دیوارهای خانه ام....صدای پیغامگیر که هرروز صبح گوش میکنم..ببخش مرا که باز توان مقابله با این مصبت بزرگ را ندارم ببخش هنوز گریه میکنم..بخش هنوز صبور نشده ام...

آخرین روزهای اسفند هم آمد باز بی تو.....

خدایا..........مادرم را به تو میسپارم....مراقبش باش...من نتوانستم از فرشته زمینی ات مراقبت کنم.. !!!!

+   ماه ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱

آنگاه که نباشی!!!

شاید اگرتونباشی قلب من باز هم بزند!!!!

شاید اگر نباشی روح من بازهم به تکاپو برود!!!!!

شاید ......عمر من به طول بیانجامد.....!!!

اما به یادداشته باش!.........که تو عزیز منی!!!

عزیز این قلب...این روح....این عمر.....

آنگاه که تو نباشی...این جان ...جسم...

این روح .....آواره.....

این قلب بیتاب.....واین عمر بی سرانجام خواهد بود......!!!

+   ماه ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

خالی.....ودیگر هیچ

خالی از آرزوهایی شده ام که رسیدن به آنها تمام زندگیم را سوزاند.....

چه بیهوده تلاش کردم ...!

آرزوهایی که در سینه عروسکهای کودکیم مدفون شدند...

آرزوهایی که شاید در نطفه خفه...

اینروزها حال مجسمه ای را دارمکه باد آنرا به اینسو آنسو هدایت میکند!!!!

+   ماه ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

باور...

دیگر مرا بیش از این تنها مگذار....

برف روی موهایم نشسته اینروزها

درست وقتی 30سالگی ام در گوشم آرام نجوا میکند بودنش را...

ومن رنگ مو بدست تا کتمان کنم تورا...خودرا...وهرچه سپیدیست....

باورکن......مرا بیش از این توان مجنون شدن نیست!!! 

+   ماه ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱

خاتون من!

دل خاتون من امشب سرد است...کوله بارش از غم!

سینه از کینه تهی!روحش امامرد است...

خاتون من هرشب به خفا میگرید..

اشکهارا پنهان!غصه هارا کتمان....به همه میخندد..

اما باران نگاهش به لب خسته او چیره زده 

با من امشب بنشین..غصه ها را بشمار..

من زهر غصه تو میمیرم!!!بازبا هر خنده تو عمردگر میگیرم!

خنده را بنشان به لبانی که زغم سرشار است!

خاطراتت را دربقچه جانماز مادر بگذار!

بگذار که با عشق وجودت ویران کنم این جامه غم!

این شعرو دوست عزیزم ساناز واسه من نوشته...منم گذاشتمش تو وبم تا ازش تشکر کنم

ممنون عزیزکم 

+   ماه ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

یکرنگی

دردهایم رنگ تازه گرفته اند.......اصلا حال وهوایشان عوض شده.....همه چیزشان یکی شده!

چه سخت اشت باور اینکه فقط دردهایت یکرنگ باشند!!!!!!!

اینروزها رقص ماهی های آکواریومم هم شادم نمیکند....رخوت میان دلم خانه کرده 

+   ماه ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱

برای مادرم.......

مادرم سلام....480 روز گذشت..ثانیه به ثانیه باتو زندگی کردم...دیگرحتی قاب عکسهایت..صدای ضبط شده روی پیغامگیر......خاطره هایت ...هیچ مادرم دیگر هیچ چیزآرامم نمیکند..

گاهی پنجره ای روبه آسمان میزنم پرمیشوم از حضورتو.......گاه باران میشوم...ومیبارم ...وخیس میکنم تمام لحظه های بی توبودن را 

دلم خیلی اینروزاتنگه...هیچ کاریم از دستم برنمیاد 

+   ماه ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

ک_________افی

برایم این کافیست......

حتی به هوای حسرت خوردن گذشته ات.....

عمر رفته ات......

جوانی ات.......

یادم کنی میفهمی؟!!!!!

+   ماه ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱

آغوش مادرم..

غمگینم.....!!!درست مثل کودکی که عروسکهای پارچه ای اش را از او گرفته اند..

دلم آغوش مادرم را میخواهد......

+   ماه ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱

بی حضورتو......

بی حضورتو چه آسان درخود میشکنم.....

لحظه هایم دود میشوند......میمیرند...ومن هنوز منتظریک معجزه ام.....

کاش زمان را بازگشتی بود!!! 

+   ماه ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱

اشتباه تو.....

گفتی حتی اگر روزی هم بروم خاطره هایم گرم خواهند بود..واین دلگرمت میکند به زندگی.....

اشتباه کردی خاتون!

رفتی وخاطره هایت آنقدر گرم بودکه تمام هستی ام را به آتش کشید!!!!!!!!!!!!! 

+   ماه ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

برای تولد52سالگی مامان

مامان سلام...عزیزترینم تولدت مبارک!52زمستون گذشت 52 زمستونی که 2تاشو من باهات نبودم!چرا اینجوری شد مامان؟چرا اینقدر زود؟دلم میخواست مثل اون سال آخر برات اون کیک قهوه ایه رو بگیرم شمع ها روفوت کنی!دلم امشب داره میترکه حتی نتونستم بیام پیشت شاید یکم آروم بگیره این دل صاحب مرده من!دلم میخواست بغلت میکردمو میگفتم ایشالا 100سال زنده باشی...حالا باید چیکارکنم عزیزترینم؟مامان واسم دعا کن واسه دخترت که آروم باشه صبور باشه نمیدونم هرچیزی که خودت میدونی

خیلی دوستت دارم مامان همیشه دوستت داشتم فقط وقتی بمیرم آروم میگیرم مطمئنم!

دلم میخواد رها بشم...از آدما جدا بشم ...پربکشم به آسمون...مسافر خدا بشم!!!!!!

دوستای خوبم ببخشید...نمیخواستم ناراحتتون کنم اما باورکنین نوشتن اینجا یکم آرومم میکنه فقط همین

 

+   ماه ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱

جنون

دلم اینروزا سکوت میخواهد....میان ازدحام خاطره هایت....به جنون رسیدم!!

+   ماه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

خاتون..

امشب بی رنگ تر از همه ستاره هایی هستم که  پشت ابرهای سپید زندانی اند..

امشب دستان من در آرزوی تو میمیرندودستان تو...

بی رحمانه آرزوهای مرا اندازه میگیرند.... 

تو خوابهایم را به مژگان آسمان سپرده ای...

وپشت پلک شب پنهان شده ای!!!! 

چه بی پروا در خواب بلند شعرهایم قدم میزنی!!

خاتون!!!! خوابهایم را پس بده ....امروز محتاج آرامشم!!!

+   ماه ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

دروغ

گفتی بیا..!!!زندگی زیباست...!!

دویدم..بی امان..امامگر نمیدانستی !!!!

در تاریکی دیروز  آنقدر سیاه شده بودم که هیچ نمیدیدم!!!

هیچ چیز زیبایی نبود.. 

+   ماه ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱

درد دل

سلام مامان!

چقدر تظاهر به خوشبختی  سخت شده است اینروزها....چرا به من نیاموختی اعتراض کنم به چیزهایی که دوست ندارم؟چرا به من نیاموختی دردهایم را بیرون بریزم....چرا مادرم!!!چرا گفتی سکوت کن...گفتی ......آخ مادر..مادر...همان کردم که گفتی تمام زندگیم آرزویم این بود که مثل تو باشم..آرام..مهربان ....بی شیله پیله...باشهامت..اینروزها آدمها فرق دارند مادر..مردم سخت شدند...کاش کمی هم بدی به من می آموختی...کاش...

+   ماه ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

شلوغی

چقدر اینروزها تنهایی دوره ام کرده!!!

میان اینهمه شلوغی چه کنم؟

+   ماه ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱

تنهایی

این روزها چقدر تنهایی هایم پررنگ شده اند..

کاش لحظه هارا مجالی بود برای رسیدن....به تو!!!

 

+   ماه ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱

آسودگی..

گاهی آنقدر از زندگی سیر میشوم...که دلم میخواهد تا سقف آسمان پربکشم...

روی ابرها دراز بکشم....آرام وآسوده....

مثل ماهی حوض خانه مان....چند روزیست روی آب آرمیده!!!! 

+   ماه ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱

کاش

کاش امشب باران میبارید..وهمه چیزرا میشست...

دنیا...

دروغ...

درد...وهرچه رنگ که برصورتکها میبینم....

خدایا میان اینهمه درد چگونه پیدایت کنم؟

بازگشتم باز !نمیگویم به همان سنگینی...نه سبک ترشده ام...راست میگفت مادرم سفر هیشه از درد میکاهد وقتی که مقصد برایت آرامش داشته باشد 

+   ماه ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

بدرود دنیا

یکی مرا به تخت ببندد میخواهم زندگی را ترک کنم!!!

متاسفانه برگشتم سرخونه اول وتمام آرزوهام به باد رفت...ببخشید که فقط ناراحتی براتون دارم نمیدونم شاید باید این وبلاگوببندم !راستش حالم اصلاخوب نیست میخوام برم پیش مامان(سرخاکش)شاید آرومم کنه...دوستتون دارم وممنوم که همیشه کنارم هستین تا شنبه که برگردم 

+   ماه ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

خاتون

خاتون آسمان را گلایه کردورفت...

خسته بود از من!از دستان پردرد من!

ازنگاه غم آلودم!از چشمانی که میگفت:نگاهش دنیارا میلرزاند!!!

اما خاتون....من هیچ ندیدم!!...هیچ نخندیم!!...دنیا را نلرزاندم بعدتو....!!

روشنای روزهای خوب من!خاتون!رفت ومن ماندم

وتنبیه آب که مرا تشنه میگذاشت...من ماندم!!

وحقیقتی تلخ!!!

 

+   ماه ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ دی ۱۳٩۱

آفتاب تموز

احساس میکنم ازسرمای وجود من تباه می شوی!!

ومن اندوهگین میشوم...

گرم باش گرم!!مثل آفتاب تموز!!! تا گرمای حرف هایت روح یخ بسته ام

را گرم کند... 

+   ماه ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱

دومین یلدای بی تو....

این روزها همه چیز کذب است....حتی زندگی....حتی خوشبختی .....وقتی ندارمت...

دومین یلدا بدون تو گذشت مادرم...بی تو...ومن بعد از رفتن میهمان هاتمام شبم را روی بالش باریدم... چقدر دلم برایت تنگ است...میبینی..اینروزها تظاهر به شادی سخت تر شده.....

همیشه کم میارمت... 

+   ماه ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ دی ۱۳٩۱

پناه...

روزهایم مرا به عادت انگاشته اند....

گریزگاهی جزباورندارم....

آرزوهایم را تهی یافته ام از باورزمانه....حال گله ازدردهای نوشته ام میکنی؟؟؟

چرا کسی مرا رهنمون نشد....هرچه گشودم ....بر تنهایی ام افزود...خدایا مرا پناهی هست؟؟؟؟ 

+   ماه ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱

نیاز...

نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگیست....پس به من بازگرد!!!!!

 

 

+   ماه ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱

بازگشت

باز میگردم..همیشه بازمیگردم..

مراتصدیق کنی یا انکار!!!

مرا سرآغاز بپنداری یا پایان!!!

من مرده خداحافظی نیستم....

من روان ه دائم ه یک دوست داشتنم!!!! 

+   ماه ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱

تولد سی سالگی ام.....

30 پاییز گذشت....تلخ وشیرین....

در را به سوی سی سالگی ام میگشایم.....فردا شاید روز بهتری باشد 

+   ماه ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱

پاسخ تو...

اینروزها پنجره ها نمیخندند...وبوی مستی آفرین تن تو..در هوا نمیپیچد....

یاد تو هرلحظه با من است......میبینی یادت بیمارم کرده...

دیگر هیچ کس را عمیقا دوست ندارم 

+   ماه ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱

فاصله...

چه دنیای بزرگیست....تا چشم کار میکند....جای تو خالیست

امانم را بریده این همه فاصله..... 

+   ماه ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱

قلب ناآرام من...

آرامش توهمان دوردستهاست.....

قلب ناآرام من روزی منفجرخواهد شد.....

درمنطقه بی امن جهان!!!!!!

+   ماه ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱

پرواز

یه وقتایی دلم میخواد خدا از آسمون بیاد وبگه آدمااینجااذیتت میکنند بیا بریم....همین!

مامان400روز شد میبینی؟من خواستم زندگی کنم اما...... 

+   ماه ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱

تبعید...

بی تو اینجا قلبم در حبس ابد تبعید است......

مامانم سلام دومین محرم بی تو!آرزومیکنم غرق آرامش باشی.....یک لحظه هم ازخاطرم نمیری اینو یادت باشه... 

+   ماه ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱

آرامش....

دلم میخواهد در آرامش آغوشت طولانی بمیرم.......

 

+   ماه ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱

دلتنگی....

چه آسمون دلتنگی .....!

میخوام لباسشو عوض کنم!!!!!!!!

وارد برهه جدیدی از زندگی شدم....خدایا خودمو به تو سپردم.. 

+   ماه ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱

اعتیاد....

آرزوهایم هوایی میشوند....

به باد میروند..

دودمیشوند..

حس میکنم معتادحسرت هایم شده ام!!!!

 

 

 

 

+   ماه ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱

سکوت

نعره هیچ شیری خانه چوبی را خراب نمیکند....

من از سکوت موریانه ها میترسم..... 

+   ماه ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱

زمان

هر چیز زمانی دارد...

نفس هم که باشی دیر برسی من رفته ام..........

+   ماه ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱

آرامش...

چایت را بنوش....نگران فردانباش!!

ازگندمزار من وتو...مشتی کاه میماند ....

برای بادها...

+   ماه ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱

خاطره...

من مرده ام !!!!

فقط به نسیم خاطره ای تکانی میخورم....... 

فقط همین!!!! 

+   ماه ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱

رفتن

راست میگفت مترسک ......وقتی نمیشود رفت یک پا هم اضافیست........

+   ماه ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱

اولین سال پرواز مامانم!!

سلام مامانم!من همونم دخترپراززخم های نبودنت...331روز مامان...331روز پرازدرد گذشت بدون اینکه کسی از غصه هام کم کنه...میبینی فقط زخمام زیادشده والا من همونم همون دختر پراز مهربونیت...اما دیگه مهربون نیستم مامان اصلا دلم نمیخواد دیگهمهربون باشم...اینقد از این بیمعرفتا زخم دیدم که یادم رفته مهربونی...میدونی مامان این روزاخیلی شکننده شدم عین بچه ها همش گریم میگیره حتی توخیابون..!!!تومترو..تودفترم..قراره ازاین خونه بریم...خونه ای که خیلی ازت خاطره دارم توش یادته چقدر درددل کردیم..چقدر خندیدیم...گریه کردیم...وای خدا..دلم داره آتیش میگیره مامان داره 1سال میشه پس چرا این دل صاحب مرده من آروم نمیگیره؟؟؟اینقددلم میخواست فقط1باربغلت کنم فقط 1بار...حاظرم تمام روزای عمرموبدم فقط1بار ببینمت...آخ مامان برام دعا کن ...دعاکن آروم بگیرم ...مامان...خیلی دوستت دارم ..همیشه دوستت داشتم وهمیشه هم خواهم داشت ...5شنبه اولین سال پروازته....ازالان دلم آتیش گرفته....

خداحافظ مامانم....خداحافظ هستی من.....با اینکه نمیتونم باورکنم نبودنتو.....

دوستای خوبم من فردامیرم شمال واسه سال مامان عزیزم ببخشید که ناراحتتون کردم برام دعاکنین لطفا...برای دل مهربون مامانم هم دعاکنین...دوستتون دارم......

+   ماه ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱

تلخ.....

زندگی تلخ ترین خواب من است.....

خسته ام....خسته از این خواب بلند............

+   ماه ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱

من زنم....

خیال قدمش را با حریرنازک دل فرش کنم؟!

یا که چشمانم را به نگاهش زنجیر؟!

نه....با خود آهسته زیر لب میگویم .....من از آن حریم دگرم....

عشق دیر آمد دیر...خیمه زد بر جگرم....

چه کنم؟پیله تن را به کجادرفکنم؟!

پروانگی امرا آیا...به کفن پاره کنم؟

نه....این قصه خطاست این کار بداست...

دردامن پروانگی امعشق چون یک سبداست دردست...

تکه نانی بخرم واین کارمن تا ابد است ....

این چه رسمیست....خدایا؟!!!مرد آزاد ورها ....

زن تا ابد در "محک "است.......

انتظار برای اولین بار پایان گرفت....اما دریغ که سودی نداشت.......

+   ماه ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

خواب

توآرام بخواب هستی من....

من مشق گریه هایم هنوز مانده......!!!! 

+   ماه ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱

یادتو....

یادت پرچم صلحیست

میان "شورش"این همه فکر..............

.....مادرم! 

 

+   ماه ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱

بازگشت..

میدانم روزی برمیگردد..

اما خیلی دیر....

زمانی که کمی تغییر کرده ام!!

برای شناختنم کافیست عکسم را مچاله کند....... 

+   ماه ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

شکوه..

شکوه نمیکنم .......

   اما حریف دنیا نمیشوم!!!!!!! 

+   ماه ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

پرنده

در من پرنده ای هست که دیگر به هیچ درختی اعتماد ندارد

درمن بهاری هست که دیگر با هیچ تقویمی راه نمی آید

در من زنیست که دیگروجود ندارد...... 

 

+   ماه ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱

آسوده گی!

امواج زندگی را بپذیر حتی اگر گاهی تورا به عمق دریاها ببرند.......

آن ماهی آسوده که همیشه برسطح آب میبینی

مرده است......... 

+   ماه ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱

دلتنگم.....

دلتنگم دلتنگ.......

کسی صدای مرا میشنود؟!

اوگفت بر نخواهد گشت......

پس من اینهمه زمان ....چرا رفت وبرگشت آونگ ساعت را شمردم؟!!!!

پیر شده ام از شوق انتظار آمدنش ..در جوانی!سی سالگی ام طعم شصت سالگی می دهد....

این بی انصافی نیست....برای این همه عشق ....برای اینهمه صبر.....

دنیا پاسخت چیست برای اینهمه درد!!!!!! 

 

+   ماه ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱

کفش هایم...

میبینی خاتون......

من بزرگ شده ام اما هنوز پاهایم در همان کفش های قدیمیست!!! 

+   ماه ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱

خربزه......

عمری نشستم پای لرز خربزه ای که

        هیچ وقت یادم نمیاد کی خوردمش!!!!!!!!

+   ماه ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱

بی اعتمادی...

آنقدر به آدمهای روی زمین بی اعتماد شده ام ....

که میترسم .....

وقتی از شادی به هوا بپرم .....

زمین را از زیر پایم بکشند!!!!!!

+   ماه ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱

پیامبر خانه من!

مادرم پیامبری بود با زنبیلی پراز معجزه.........

هیچ گاه از خاطرم نمیرود....

در اولین سوز زمستانی النگویش را به بخاری تبدیل کرد...... 

+   ماه ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

تپش....

قلب نیست این لعنتی!چیزیست در دلم آویخته به بندی تاب میخورد بین بغض های من ودردهای زندگی!!!

نه می ایستد که راحتم کند.....

نه میتپد که ماتم تورا کم کند......!! 

+   ماه ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱

 

نشانی ام عوض نشده...هنوز درهمان خانه ام....

فقط دیگر زندگی نمیکنم!!!...... 

+   ماه ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱

تو.......

گاهی تو.......

گاهی یادتو........

گاهی غم تو.....

آخر این  "تو" کار مرا تمام میکند !!!!!

+   ماه ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

مژدگانی

جا گذاشته ام دلی هرکه یافت!!!!!!!!

     مژدگانی اش تمام زندگیم....... 

+   ماه ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱

.......

ازتنهایی به مردم پناه بردم وازمردم به تنهایی........

راست میگفت غریبه:به کجای این شب تیره آویز کنم قبای ژنده ی خود را....

+   ماه ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱

سفر بی تو

مادرم سلام....من بازگشتم باز به خانه ای که از تو بودن خالیست...یک هفته گریختم از دنیا از این شهر از این خانه شهرها را پشت هم گزکردم شاید درد فراق تو در همهمه این سفر گم شود اما نمیدانم چه رازی نهفته در این درد که همه جاسایه به سایه ام می آید...همه مان بودیم بچه های تو...بچه های داغ دار تو هنوز پس ازگذشت310روز ازرفتنت وقتی نامت را برزبان می آوریم همه مان به پهنای صورت اشک میریزیم...میبینی مادرم نازنین مادرم....دردمان را تسکینی نیست گاهی خیال میکنم به جنون رسیده ام همه جا میبینمت اما نمیتوانم لمست کنم.....هنوز کابوس روزخاکسپاری ات رهایم نمیکند هنوز هر شب با این کابوس با اشک وآه همه را بیدار میکنم هیچ چیز آرامم نمیکند نماز خواندن گریستن خوابیدن هیچ چیز مادرم انگار هزار سال است ندیدمت دلم میخواهد آغوش گرمت را دوباره لمس کنم نمیدان چرا خدا دلش برایم نمیسوزد وآرامم نمیکند آتش به دل افتاده مادر نزیک است روزی که با دستانم تورا به خاک سپردم روزی که تمام آرزوهایم را خاک کردم .........کاش هنوز بودی!

+   ماه ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

احوال من!

این روزها حالم همچون دایره ای میماند ...........که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست

+   ماه ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

سکوت

عشق بازی میکنم باسکوت ...........

  واژه ها نامردند............. 

+   ماه ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱

 

عزیزای دلم یه چند روزی میرم مسافرت منتظر نظراتتون هستم ممنون از همه تون

 

 

+   ماه ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

.....

گاه هیچ کس را نداشته باشی بهتر است!!!!!!!

باورکن بعضی ها تنهاترت میکنند............ 

+   ماه ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

تنهایی

ماهیگیر دلش سوخت اینبار ماهی بودکه ازتنهایی قلاب را رهانمیکرد........!!!!!!!

+   ماه ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

مرداب

دگرازوحشت مرداب خودم دلگیرم......

به خدا منتظر فرصت یک تغییرم....

من اگربرکه صفت ماندمو دریا نشدم...

جه کنم؟بسته به تقدیرمو بی تقصیرم.........

مگذارید دگر برسرراهم تله ای...

من خودم بی تله دردام خودم زنجیرم...... !!!!!!!

+   ماه ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱

کدام سخت تر است...

نمیدانم کدام درد بزرگتر است...

دردی که آن را بی پرده تحمل میکنی!!!!!!!!

یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن معشوقت در دلت میریزی و تاب می آوری!!!!!!

+   ماه ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱

دنیای این روزای من!

اینجا دردنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند....

دیگر گوسفند نمی درند.......

به نی چوپان دل میسپارند زار زار می گریند........ 

+   ماه ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱

درد

همه دردم اینست....

یک نفر درزندگی من هست....

..که نیست...!!!! 

+   ماه ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱

انتظارسخت

چقدر سخت است منتظر قاصدک آرزوهایت باشی درجاده ای که هیچ بادی نمیوزد

+   ماه ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱

پایان مرداد بی تو........

شب مرداد به آرامی یک مرثیه ازروی سر ثانیه ها میگذرد.....

ونسیمی خنک ازحاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد

باید امشب بروم 

مرداد هم رفت مادرم.......چون تو.....افسوس دوباره می آید وتو رابرگشتی نیست 

+   ماه ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱

بی تو!

میخراشد صدای دلنشین شکستن زردی برگهای بی جان

عبورآسان تراست

              دربرگ ریزان خزان بی تو بودن 

+   ماه ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱

بغض

مجرای احساسم متراکم از بغضیست که توخالقش بودی!

+   ماه ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱

بغض

روسری ام را که گره می زنم بغض دلم به یکباره بازمیشود.......

+   ماه ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱

رنج

هیچ گاه به کوچه بن بست ناسزا نگو رنج بن بست برای کوچه کافیست....

+   ماه ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱

نفس

تقصیر برگ ها نیست آدم ها همین اند!بهشان نفس میدهی لهت میکنند.....

+   ماه ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱

خودخواهی

اشکهایم روی گونه هایم سرمیخورندوبه سمت قلبم روان میشوند...

چه خودخواه است این قلب همه را میخواهد........حتی اشکهایم را!!!!!!!! 

+   ماه ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱

.......

امشب هرکاری میکنم که آروم بگیرم نمیتونم شاید چون هرسال صبح عیدفطرمامان بیدارمون میکردوکلی پرازشوروهیاهو میشدخونمون معمولا فسنجون وخورشت بادمجون میپخت میشستیم دورسفره همهمون بودیم نوه هاش امیرحسین وبیتاوهومن

 اصلا یادم نیست بعد مامان باخوشی دورهم جمع شده باشیم دلم داره میترکه هرکاری میکنم دلم آروم نمیگیره گفتم بیام وب گردی حواسم پرت شه که  تو وبلاگ علیرضا خوندم نوشته بود ....

گفت با مادرجمله بساز گفتم با مادر جمله نمیسازم دنیامو میسازم .... 

یه جورایی به همه تون حسودیم میشه که مامانتون توچشاتون زل میزنه ومیفهمه تودلتون چه خبره وشما آروم گونشو میبوسین ومیگین.......مامان بار آخره..... 

+   ماه ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

عیدتون مبارک عزیزان

روزهای خدا...خداحافظ

لحظه های دعا...خداحافظ

رمضان هم تمام شد....اولین رمضان بی مادرم...اولین عید فطربی مادرم

خدایا تورا به حق تمام روزهای پربرکتت  مادرم را غریق رحمتت گردان که من بنده حقیر تو نتوانستم از این گوهرت نگهداری کنم درآغوشت آرامش ابدی رانثار مادرم.......و

تمام  پدران ومادران خفته درخاک کن

دوستان عزیزم یک صلوات نثارتمام ارواح خفته درخاک علی الخصوص مادران ازدست رفته کنید

الهم صل علی محمدوال محمد وعجل فرجه

عیدتون مبارک ایشالا هیچکسی تو دنیا عیدش به بغض آلوده نباشه امین! 

+   ماه ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

مرگ.....

سکوت سرتاسراحساسم رافراگرفته!!!!!

دیگراحساسم نفس نمیکشد!!!!

خدایا...انگاراحساسم راکشته ام!!!!!! 

+   ماه ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

بی من؟!

سفرکرده کجارفتی؟

چراتنها؟چرابی من؟!

نگفتی سخته دلتنگی!نگفتی زوده این رفتن؟!

به دنیال چه پایانی خلاف جاده ایستادی!

چراتاعادتت کردم به فکررفتن افتادی!!!!

چراباید به تنهایی دوباره بی توبرگردم؟!

توبگو...کجای قصه بدکردم؟کجای قصه بد بودم!!!!!!!! 

+   ماه ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱

جنون

دیوانگی وجنون دیواربه دیواردلم هستند....

کسی چه میداند شاید بعدازاین همه سکوت....من هم خانه شدم باآنها....... 

باران... 

+   ماه ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

خط خطی

حروف روی کاغذ می رقصند ومن هنوز برباوراینکه واژه ای را درخور نام تو بیابم!

هنوز دلم تنگ است...هنوز

ومن درگنگی واژه ها نیست میشوم مدهوش....

صدای سرخوردن قلم مرابه خود می آورد...

تمام ورق هایم خط خطی ست

  از نام تو..... 

باران ....

+   ماه ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

قرض

پاهایت را به من قرض بده زانوهایم تحمل غمهایم راندارند......

+   ماه ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

درک

باران راسنگ هانمی فهمند!باران رادل نرم خاک درمیابد...

سنگها هم روزی خاک میشوند!آن وقت میفهمند که باران چه میگوید!!!!!! 

+   ماه ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

خداهم تنهاست چون هزاران من!

هیچکس نفهمید خداوند هم تنهابودنش رافریادمیزند

                          قل هووالله الاحد 

+   ماه ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱

خدا........

تو میبخشی همه دیروز منو........

     تومیبینی حال هرروزمنو......... 

+   ماه ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱

ک_________________اش

زندگی مثل فیلمها بود

+   ماه ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱

شب قدر بی تو!!

سلام مادرم!مهربان مادرم....

شب قدرآمدبی تو!بی آنکه باشی وسجاده ات را رو به آسمان پهن کنی واشکهایت به پهنای صورتت بباردوسجاده ات راخیس کند...مادرم  دیشب جای تواشک ریختم...جای تو دعاکردم...جای تو روبه آسمان دعاکردم..جای تو قرآن به سرگرفتم....اما...مادرم من کجاوتوکجا....من هیچ گاه چون تو نمیشوم  الهی خدابرای هیچ کس نخواهد  که زخم هایم راالتیام نیست....میبینی به روزی که تورا به خاک سپردم نزدیک میشوم به روز سیاهی که داغ بردلم نهاده وتاابد قلبم رامیسوزاند..........287روزبی توشب روزمیگذرانم

+   ماه ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱

دلتنگی!

دلم برای..........تنگ شده خیلی!!!!!!

خدایامیشه یه باردیگه بهم فرصت بدی؟؟؟؟ 

+   ماه ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱

....

چمدانی خسته ام!هیچ کس مرابه خاطرخودم نخواست.......

+   ماه ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱

تولد

اینجا اندوه من پابه ماه است..........من اما...............منتظر هیچ تولدی نیستم!!!!!!!

+   ماه ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱

 

کاش برای یکبارهم شده روزگاربازی رابه ما میباخت........

مگرچه لذتی برایش دارد این برهای تکراری......!!!!!!!!!! 

+   ماه ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱

 

سنگ در برکه می اندازمومیپندارم باهمین سنگ زدن ماه به هم میریزد

کی به سنگ زدن پیاپی در آب میشود ماه را ازحافظه آب ربود؟؟؟؟!!!! 

+   ماه ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱

باران

دیر باریدی باران دیر......

من مدتهاست ازحجم نبودن کسی ...........خشکیده ام!!!! 

+   ماه ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

برای تسکین زخمی که هیچ وقت خوب نمیشود

سلام!پردردوپرغصه!!!

امشب دومین شبی ایست که دختری....مادری...مادرش را به خداسپرده چون من که275روزپیش مادرم را به خداسپردم...

زیرآسمان این شهر زنیست که دیگر لمس دستان مادرش را نخواهد داشت خواستم تسکینی باشم برای دل زخم خورده اش...اماخودزخمی ترم....نازنین زنیست که که امشب هزاران شب دیگردورازمادرش خواهد بود چون من چون هزاران هزار چون من

دوست خوبم...نازنین...بااینکه نمیشناسمت وهیچ گاه ندیدمت اما دلت راروی دل خونین من بگذار شاید آرام گیری 

به این بیاندیش که آرام خوابیده وهیچ چیز هیچ کس دردی برئردهایش نمیگذارد بیاندیش که خدا مهربانترین است پس بهترازماازاومراقبت میکند

ازدوستان عزیز میخوام یه صلوات مهمون این مادرمهربون کنید ممنون 

+   ماه ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱

 

مثل رود........یک عمر هرکه رادوست داشتم بدرقه کردم........

+   ماه ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱

جبران!

بعضی نبودن هارو هیچ بودنی جبران نمیکند.........

              کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند!!!!!!!!  

+   ماه ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱

اشتباهی

تنهاکه باشی ..............گاهی آرزومیکنی....... 

             یک نفر اسمت را صدا کند!!

              حتی اشتباهی!!! 

+   ماه ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱

سلام دوستان

به قول یکی از دوستای وبی خالی از هر حرفم پر ام از دلتنگی!

یه چند وقتی مجبورم دیر آپ کنم 1هفته زمان میخوام واسه اینکه از این کابوس رها شم

فعلا خداحافظ

بعدا میام

+   ماه ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

درد

به روی برگ زندگی دوخط زرد میکشم

    وچشم عاشق تورا که گریه کرد میکشم

تورفتی و بعدتوکسی نگفت با خودش    

               که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم

+   ماه ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱

اوست که تصمیم میگیرد....

درهیاهوی زندگی دریافتم:چه دویدنهایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت درحالی که گویی ایستاده بودم!

چه غصه هایی که فقط آرامشم را گرفت درحالی که قصه ای کودکانه ای بیش نبود!

دریافتم:کسی هست که اگربخواهد میشودواگرنخواهد نمیشود.....

   به همین سادگی!!!!!! 

+   ماه ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

خدایا!

خدایااشکامو ببین حتی زیر این بارون هم پیداست!

+   ماه ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

بدون شرح

+   ماه ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

ابهام

آددمهای کنارم مثل جمعه میمانند.......

......معلوم نمیکنند"فرد" هستند یا"زوج"

....پرازابهامند........ 

+   ماه ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

زندگی........

زندگی مانند قصه مرد یخ فروش است......

.......از اوپرسیدند فروختی؟

 ......گفت :نخریدند......تمام شد.. 

+   ماه ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

خواب

خوابهایم بوی تورا میدهد..........!!!!!!!!!

نکند آن دورترها مرا درآغوش میگیری......... 

+   ماه ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱

میهمانی خدا

رمضان هم آمد مادرم!بی تو آغاز شد ونیستی تاسفره پهن کنی وصدایمان کنی تا افطار کنیم

چه دنیای غریبیست.....هیچ چیز سرجایش نیست

رمضان برهمه مبارک......

+   ماه ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

 

مامان خوشگلمماچ

+   ماه ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

 

بی تو مادر شاخه ای پژمرده ام زنده نیستم گویی که مرده ام

با همین دست شکسته شرمگین به گورسرد توراسپرده ام

بادوچشم منتظر ناگریزلحظات آخرت راشمرده ام 

درد داشته ای دم نمیزدی آن سکوتت را به میراث برده ام

زجه میخواهد برآید هردمی  مینهم داغت را به روی گرده ام

حسرت نبودنت آنقدر هست که بدانی که من جز آن حسرتی نخورده ام!

جان من بودی وجانانم باش پیش تو چون سروری من برده ام

این شعروداداشم واسه مامان نوشته بودخیلی دوست دارم این شعرو واسه همین واستون نوشتم

+   ماه ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

بی حوصلگی

آدمست دیگر

یک روزحوصله هیچ چیز راندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور !!!!!!!!!!!!!

حسین پناهی! 

+   ماه ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

پنج شنبه های لعنتی!

سلام مادرم!دوباره پنج شنبه روی تلخش را نشانم داد..همان دلتنگی را منظورم است همان بغض سنگینی که گاه وبیگاه روی سینه ام سنگینی میکند...این دلتنگی را پایانی نیست انگار...تورفتی وپایم درپیچک انظارگره خورد.همه ازغصه های من گله میکنند همه میخواهند فراموش کنم تورا!!همه میگویند زندگی درجریان است باید سرکنم!امازندگی درجریان نیست وقتی صبح برمیخیزم وصدایت را نمیشنوم!درجریان نیست وقتی دلم میگیرد از زخم دیگران تونیستی که درآغوشم بکشی وبگویی آرام باش نازنینم توببخش!!!!نمی توانم ببخشم مادرم!اصلا قدرت بخششم راگم کردم!بزرگی میگفت.....

توقع چیزیست که همه ازتوانتظاردارندوتونباید ازکسی انتظار داشته باشی!

مادرم!به خوابم بیا.......شاید آرام بگیرم!!! 

+   ماه ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

جبران!!!

گفت:جبران میکنم!گفتم:کدام را؟

عمر رفته را؟روی شکسته را؟دل مرده اما تپنده را؟حالا من هیچ!جواب این تارموهای سپیدرامیدهی؟

نگاهی کردوگفت:چه پیرشده ای!

گفتم:جبران میکنی؟

گفت......کدامشان را؟؟؟؟؟!!! 

+   ماه ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱

 

دفتر زندگی راکه بازمی کنم تواز سطراول شروع میشوی ومن خط آخر....تمام.....

فاصله من وتوجاده پرپیچ وخم خاطره هاست

+   ماه ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱

حرفی که جزپرنده کسی نمیداند....

کسی نمیداند درآسمان پرنده ای است

که از قلب من رفته وبه ابرها پیوسته

پرنده ای که تمام رازهای مراباخودبرده است

ولابلای پرهایش تکه ای ازقلب من است

که سرخ میزند تند تند گاهی با لکنت

وگاهی بی وقفه

حرفی هست که پرنده به خدا خواهدگفت

حرفی که در قلب من است

وکسی جزپرنده آن رانمیداند! 

+   ماه ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱

همدردی.........

احساس سوختن به تماشا نمیشود.....

            آتش بگیرتابدانی چه میکشم!!!!!

+   ماه ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

دلتنگی

دلم برات تنگ شده.....

+   ماه ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

درددل

مامان جانم سلام!میبینی توروخدا!این وبلاگ منم شده مصیبت نامه.....همه شاکی شدن دوستامم دارن فرار میکنن از این همه غصه من......نمیخوام خداییش غمنامش کنما...امانمیدونم چرااینجوری میشه...چیزایی که تودلمه مینویسم به خدا....ببین تقصیرمنه که هرکی میرسه دوست وآشنازخم میزنه به دلم وبعدشم میگه ای وای ببخشیدمنظوری نداشتم....میبینی مامان!تقصیرمنه که هرچی فکرمیکنم هیچ آرزویی تودلم نمیاد نمیدونم چه مرگم شده هیچی شادم نمیکنه....خلاصه اینکه دوستان اگه مطالب وبلاگم ناراحتتون میکنه عذرمیخوام...به بزرگی دلتون بنده روحلال کنین

+   ماه ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

خستگی ام رادریاب....

خدایا!سلام...دوباره منم...همانی که هوای دلش همیشه ابریست وچشمانش همیشه  بارانی...خدایا!چرا همیشه چیزی هست که دل کوچکم را بلرزاندواشک را روی گونه هایم روان کند؟کاش چون دیگران بامن حرف میزدی!هزاران سئوال برذهنم فشارمی آورند ومن هیچ پاسخی برایشان ندارم!خدایا....مهربان خدا...توکه همیشه درپندارم روزی مرادرآغوش خواهی کشیدوآرام درگوشم زمزمه میکنی....بنده کوچکم...آرام باش تمام غصه هایت تمام شد....اکنون اینجایی درآغوش پرمهرمن!خدایا....باورکن خستگی ام را!!!!!خدایا کاش بگویی که جهنمی درکار نیست که من این روزهای برزخی را میگذرانم...خدایا..

امشب خسته ترازهرشب دیگرم...کاش میشدگوشه ای بنویسم...خدایا امشب خیلی خسته ام!فردابیدارم نکن!بگذاربرای همیشه بخوابم!!!!! 

+   ماه ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

 

اینم عکسای سفر

+   ماه ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

پندار....

شبها زیردوش آب سرد بیصدا بغض زخم هایم ......رارهامی کنم وهمه می گویند.....

خوش به حالش....

چقدرخوش بخت است...... 

+   ماه ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

بازم سفر.....

دوستای عزیزم سلام!

قراره 2روزه با گروه کوهنوردی بریم دماوند.....ایشالا بتونیم قله روبزنیم

ممنون که بهم سرمیزنین  

عزیزای دل من!دعاکنین کوه بتونه بهم صبوری بده تابتونم این روزای سختوتحمل کنم... 

+   ماه ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

 

مامانم!کجایی پس؟دارم دیوونه میشم از دوریت1چرا این روزاتموم نمیشه هرروز میخوابم وبیدارمیشم ونمیبینمت مامان!مامانم!چراجواب دخترت ونمیدی؟دلم داره میترکه از دست این آدما از دست این روزا!!!!دارم گر میگیرم اما ظاهرمو حفظ کردم میبینی مامانم!دخترت بازم آروم به نظر میاد اما دیگه طاقطتم داره طاق میشه مامانم!چراهیچکی از چشام نمیفهمه که چقددلم برات تنگه؟چنروزدیگه باید به عکست زل بزنم وآه بکشم وبارون بشه چشام!

مامان!مامانم توروخدا جواب دلموبده.....گیرکردم تو این روزا!!!!!! مامان برام دعاکن...تنهایی دلموپوسونده..

+   ماه ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱

مرهم

هوای شانه ای بردلم زده که خستگی های احساسم رادرآغوش بکشد!!!!!

هوس نگاه مردانه ای که جور دلواپسی هایم را...این روزها بی بهانه بکشد........

بی هیچ بهانه ای!!!!!!

+   ماه ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱

انتظار....

امروز بازهم پستچی پیرمحله مان نیامد!!!!یابایدخانه مان راععوض کنیم یاپستچی را!!

توکه هرروزبرایم نامه مینویسی؟؟؟؟

          مگه نه...؟؟؟؟ 

+   ماه ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱

بازی های کودکی!

تازه حکمت بازی های کودکی رامیفهمم....

زوووو....

      تمرین این روزهای نفس گیربود!!!!!

+   ماه ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱

....

بامن بمان!

آنهاکه رفتنشان راتاب آوردم تونبودی!!!!!!!!

+   ماه ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱

سکوت.....

این روزهاچقدر شبیه سکوت شده ام!

باکوچکترین صدایی میشکنم!!!!!

+   ماه ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱

عشق

دلم جرعتش قطره ای بیش نیست......

              توای عشق آن را به دریا ببر......

+   ماه ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

 

پنجه درافکنده ایم بادستهایمان به جای رهاشدن

سنگین سنگین بردوش میکشیم باردیگران را به جای همراهی کردنشان.....

 

عشق مانیازمندرهایی ست نه تصاحب.....! 

درراه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.....!!!!

بسیاروقتهاازغم وشادی خویش سخن ساز میکنیم !اما درهمه چیزی رازی نیست.....گاه به سخن گفتن اززخمها نیازی نیست

سکوت ملالها از راز ماسخن تواند گفت....!!

پیش ازآنکه به تنهایی خودپناه بریم ازدیگران شکوه آغازمیکنیم فریاد میکشیم که ترکم گفته اند....

چرا ازخودنمیپرسیم که کسی رادارم که احساسم رااندیشه ورویایم را...زندگی ام را با اوقسمت کنم؟!

آغاز جداسری شاید ازدیگران نبود......!؟

+   ماه ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

لنگرگاه....

پس از سفرهای بسیار وعبورازفراز وفرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که درکنارتو......لنگر افکنم

بادبان برچینم....پارو وانهم.......سکان رها کنم.......

به خلوت لنگرگاهت درایم ودرکنارت پهلوگیرم

آغوشت را بازیابم....استواری امن زمین رازیر پای خویش......


 

+   ماه ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

میخواهم......

می خواهم آب شوم درگستره افق...آنجاکه دریا به آخرمیرسد وآسمان آغاز میشود

می خواهم با هرآنچه مرادربرگرفته یکی شوم.......

حس میکنم ومیدانم....دست می سایم و میترسم...باورمیکنم وامیدوارم که هیچ چیزبا آن به عناد برنخیزد.......

میخواهم آب شوم.......

+   ماه ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱

درد مشترک

من دردمشترکم..........

                         فریادم کنید......!!!

+   ماه ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱

نامه....

نازنینا مهربانا جانا سلام...

گرم وپراحوال که شاد شاد میخواهمت....

اولین بارکه تورادیدم بوی علف های خشکیده می آمد...زمان درتنگنای عجیبی گیرکرده بودومن هزارا هزاردلهره راروی دلم حس می کردم!

درگنگی عجیبی گیرکرده بودم چشمانت را نمیشناختم هیچ گاه ندیده بودمشان اما همان باراوال دل شکسته مرالرزاند

من محصوربودن تو......

تن یخ بسته ام آرام گرم میشدومن حس میکردم سرخوردن خون دررگانم را!!!!!!!

گذشت .....روزهاگذشت ومن دستانت راگم کردم میان اینهمه دلواپسی......

امابدان....!!!!

مثل کودکی محتاج محبت بی ریای توام!مثل بیدی درچنگال بی مهری باد اسیرم من خودراگم کرده ام توپیدایم کن

نمیدانم روزی این عطش جانکاه من برای رسیدن به توپایان میپذیرد یانه...چقدردیرشناختی ام...که من بیتاب ترازتولحظه هارادرحسرت نبودنت زجرمیکشم....

تومیپنداری که هنوزشایدبیش ازمن عاشقی..

اماآرام من....من بیتابم دستانم را........

دیگر هیچ........... 

+   ماه ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

........

کاش......

+   ماه ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

خدایا!!!

خدایا!!!حالم خوب نیست جون هرکی دوست داری یه کاری کن!!!!من  خیلی خسته ام!نمیخوای دستاموبگیری؟؟؟؟؟؟؟

بغلم کن......لطفا

+   ماه ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

درسی از استاد بزرگ سینما آلفرد هیچکاک

می گویند آلفرد هیچکاک، استاد بزرگ سینما و متخصص هنر ترساندن مردم، در حال رانندگی در جاده­های سوئیس بود که ناگهان از پنجره ماشین به بیرون اشاره کرد و گفت: " این ترسناک­ ترین منظره­ایست که تا حالا دیده­ ام " و امتداد اشاره او، کشیشی بود که دست بر شانه پسرک خردسالی نهاده بود و با او صحبت می ­ کرد. هیچکاک از پنجره ماشین به بیرون خم شد و فریاد زد: " فرار کن پسر جان! زندگیت را نجات بده! "

+   ماه ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

حتی تابستان هم بی تو آمد

مادرم سلام!چقدردلتنگ بودنت هستم!

خانه باغ هنوزبوی تورامی دهد!هنوزجای قدم های تو روی گل ولای کف باغ جامانده!هنوزریحان ها رشدمیکنند...درختان زیتون بارمی دهند....تمشک ها دورباغ راگرفته...اما نیستی مادرم!هنوز بادمیپیچد لابه لای صنوبرهای پایین جاده....!شالیزارها دررقص باد تماشایی اند....این راهمیشه میگفتی....آخ مادرم گندم های طلایی خودرادرخورشید جلا میدهند!!!یادش بخیر چقدر لابه لای این گندمها پی من میگشتی !وصدای توکه میپیچید درگندم زارها که مهدخت شب شده بیا خونه....ومن بادخترهمسایه هنوزمشغول بازی بودم.....چقدرزود بزرگ شدم!!!چقدرزودازآغوشت بین این همه سیاهی رها شدم!!!

امروز240روز است که دستانت را نبوسیدم!240روزاست که زمین گامهایت را به دوش نکشیده....آخ مادرم....نمیدانی مرغ مینای توروزهاست روزه سکوت گرفته...دیگرصدایت رانمیشنود که با صدایت فریادرا در گلویش ترانه کند!!!مادرم...زمستان آمد...بهار....وحالا تابستان......

میبینی حتی تابستان هم بی تو آمد...... 

+   ماه ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

غم....

دلم غمگین است....وقتی دردم رانمیدانید باخنده سنگسارم نکنید.......!!!!!

+   ماه ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

خودکشی.....

یه جایی میرسه که آدمی دست به خودکشی میزنه...نه اینکه تیغ برداره ورگشوبزنه نه!!!!!!

قید احساسشومیزنه................

+   ماه ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

خدایا دوستت دارم!

هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !! خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست ! خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ، خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ، خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !! خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!! خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !! خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!! از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟! خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟ خدا همین جاست ، نه در عربستان! خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !خدایا دوستت دارم...

+   ماه ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

سفر

سلام به همه دوستای خوبم رفته بودم شمال به پیشنهاد یکی ازدوستان شب جنگل موندیم روحم خسته بود

انگارسبک شدم

+   ماه ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

کاریکلماتورهای دلنشین حسین پناهی

شادروان حسین پناهی دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند. میدانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... ! از همان زمانی که جای " تو " به " من " گفتی : " شما " فهمیدم پای " او " در میان است اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود. این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می بینی راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خـــــــوب می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری. وقتی کسی اندازت نیست , دست بـه اندازه ی خودت نزن.. این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند! بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا, بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

+   ماه ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

خدایا.....

خدایا...یاخیلی برگردون عقب یا بزن بره جلو.....

اینجای زندگی دلم خیلی گرفته........... 

+   ماه ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

غمنامه

امروز هم گذشت مانند یک عمر......

                        من غم نمیخورم غم میخورد مرا........

                       ***************

ترسم اگرحکایت غمهای خودکنم..........

غمگین شوی آنهم غمی دگر.......... 

+   ماه ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

قول...

می دانم سخت شده ام! 

اما توصبوری کن!

با من صبوری کن که من سالهای سخت دیروز راهنوز پیش رودارم!!!!

من هنوز سیاهی دیروز رادر روشنی امیدنشسته ام!!! 

توروشنایم باش!!!

که بودنت تمام بدی هارا ازمن دور میکند...سیاهی هارا.....

بالشم پراز وحشت تنهاییست درسوگ نبودنت..... 

دستانم را بگیر..من لالایی کودکی ام را درفریادهای بادگم کرده ام!!!

که با دستان نوازش توخواب میهمان چشمان منتظرم میشود....!!

می خواهم در آرامش نگاهت غرق شوم...آنجا که زیباترین رویاها لمس میشود!!!

میخواهم آشوب غصه هارا روی تنت ترانه کنم !!!!!!!

بامن صبوری کن!!!.......قول میدهم رها شوم!!!!!

 

 

 

 

+   ماه ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

اجازه.....

اجازه خدا!!!!!!!

میشه ورقمو بدم؟میدونم وقت امتحان تموم نشده !

ولی من خسته شدم!!!! 

+   ماه ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

سادگی

گنجشک میخندید چراهرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم!اما من

 

میگریستم به اینکه حتی او هم محبت مرا از سادگیم می پنداشت.....!!!!!!!

+   ماه ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

سلام....

سلام خاتون...!!!

باز سلامی تکراری...

می بینی؟وقتی ازهمه چیزوهمه کس خسته ومستاصل میشوم بازبه سوی توپناه

می آورم!فراموش کرده ام که تورا دست خدا سپرده ام..چگونه توانستم این گونه رهایت کنم؟!

باز دلتنگم...دلتنگ روزهای که باد لابه لای درختان زیتون می پیچید ومن می دویدم تا به توبرسم...

دلتنگ شبهای سیاهی که من در آن تاریکی محض میان آن همه سیاهی تورامیافتم!!! 

وآرام میشدم...

دلتنگم خاتون دلتنگ ریحان های بنفش حیاط خانه تان...دیگرریحان ها عطری ندارند...

آه خاتون چقدردلتنگ باتوبودنم......!!!هنوزدلتنگ باتوبودنم...... 

+   ماه ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

انتظار....

درنبودنت لحظه هارا باساعت شنی اندازه گرفتم!!!!

یک صحراگذشته.....نمی آیی؟؟!!! 

+   ماه ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

اینم عزیزای دل!!!!!!!

!!!!!

+   ماه ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

 

جسارت میخواهد نزدیک شدن به افکارزنی که روزها مردانه با زندگی میجنگد...!!!

اما شب ها بالشش از هق هق زنانه خیس است............ 

+   ماه ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

 

من با کسی سرجنگ ندارم...!!!!

اما با باد...که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد..

نمی دانم....چه باید کرد؟؟!!!

+   ماه ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

روز مرگی...

گاهی برایم شعر بخوان...

گاهی تنها به دیدنم بیا.....

وبازهم ننوشتن های مرا آغاز کن!شاعری ام را برهم زن!!!!!!

تودائم می گریزی ازدستانم...ومنکرمی شوی حتی وجودم را...

ونافهمی من از گریز تو آغاز میشود....

من در بند توام!!!!!!دربندروزمرگی.... 

+   ماه ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

خدایا

خدایا!!!!!!مخلصتم!!!

کسی با برگ برنده من دلمه نپخته!؟؟؟؟؟؟!!!!! 

+   ماه ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir